تبليغاتX
این روزها

به نام خدا

۷-      بسیاری از ما تصور نادرستی داریم و می‌پنداریم که چون چند کلمه فقه و اصول بلدیم، صلاحیت اشتغال به همه مشاغلی را داریم که لازمه تصدی هر یک از آن‌ها تسلط بر یک یا چند رشته از علوم قدیم یا جدید است و می‌توانیم جواب همه مسائلی را بدهیم که لازمه پاسخ‌گویی به هر یک از آن‌ها تبحر در یک یا چند شاخه از دانش‌های پیشین یا امروزی است. از خاتم مجتهدین و استاد فقها شیخ‌اعظم (شیخ مرتضی انصاری) بیاموزیم که با همه تسلط بی‌نظیر خود بر علوم دینی، هرگاه پرسشی در باب مسائل حکمی (فلسفی) از او می‌کردند، می‌فرمود: “من وزیر داخله اسلام هستم، این سؤال را از حاجی سبزواری بکنید که وزیر خارجه اسلام است.” با این مقدمه اگر ما بخواهیم مناصب حکومتی را در دست بگیریم، لازمه‌اش آن است که برای تمامی این مناصب افرادی داشته باشیم که هم در حدود وظایف خود قوانین اسلام را بدانند و هم متدین واقعی باشند و هم درس مدیریت خوانده و شیوه‌های مختلف اداره امور کشور را تعلیم گرفته باشند. وگرنه، آن‌گاه ما حتی برای یک دهم مناصب موجود افراد شایسته‌ای که هر سه شرط را داشته باشند، نداریم. اگر هم به یکی دو شرط از این سه شرط اکتفا کنیم، نتیجه کار بسیار نامطلوب خواهد بود و اوضاع از این که هست بدتر خواهد شد، و مردمی که می‌بینند به‌دلیل مثلاً عدم آگاهی و مدیر و کاردان نبودن افراد ما، اوضاع نامطلوبی حاکم شده است، نسبت به ما و بلکه نسبت به اصل دین بدبین خواهند شد. این است که می‌گوییم حکومت دینی، اگر صاحب منصبان مدیر و کاردان نداشته باشد، خطرش و ضررش برای دین از حکومت غیردینی و ضددینی هم بیش‌تر است. چون در حکومت غیردینی و ضددینی، اگر مردم ضعف و نارسایی و فساد را ببینند، آن را به گردن حکومت دینی و پیشوایان دین و اصل دین نمی‌اندازند. ولی اگر مناصب حکومتی در اختیار ما باشد، همه ضعف‌ها و فسادها و نارسایی‌ها را به حساب علمای دین و اصل دین می‌گذارند و ما که بدون بصیرت و دانش کافی در اداره امور، این مناصب را اشغال کرده‌ایم، مصداق کلمه نورانی صادق آل محمد (ص) خواهیم بود که: “هر که بدون دانش به‌سوی کاری هجوم برد، خود را خوار و ذلیل کرده است.”

۸-      حدود هزار و سیصد سال است که حکومت اسلامی نبوده و اسلام بوده است. اسلام را حکومت اسلامی نگاه نداشته، بلکه حوزه و فعالیت‌های حوزه‌ای نگاه داشته است، یعنی تعلیم و تعلم، تحقیق، تألیف، ارشاد، وعظ و امثال این‌ها. هرگونه خللی در این فعالیت‌ها به‌وجود آید، بزرگ‌ترین ضربه‌ها به حوزه و به اسلام خواهد خورد. آن‌گاه این افرادی که ما در حوزه داریم، اگر به‌سراغ مناصب حکومتی بروند بدون شک از وظایفی که در حوزه دارند باز می‌مانند و نتیجه آن خلل در فعالیت‌های حوزه‌ای و ضربه خوردن به اسلام است.

ما در حوزه افراد ورزیده کافی به آن تعداد نداریم که بگوییم اگر گروهی از آنان به‌سراغ کارهای حکومتی رفتند بقیه جای خالی آن‌ها را پر می‌کنند و مسئولیت اصلی ما بر زمین نمی‌ماند. آن روزها که ما در محضر شیخ اعظم تلمذ می‌کردیم، بارها با اشاره به غربت علم این دو بیت را می‌خواندند:

“گویا که هرگز در فاصله میان کوه حجون تا کوه صفا، همدمی نبوده و هیچ گوینده‌ای در شب‌های مکه به سخن ننشسته است. آری ما اهل آن نواحی بودیم و گردش روزگار و دام‌های سختی که بر سر راه ما بود، هستی ما را بر باد داد.”

این وصف‌الحال آن روزها بود که بازار حکمت و معرفت و علم و فقه و عرفان در شهرها و حوزه‌ها و مدرسه‌های ما داغ بود. حالا که دیگر متاعی کسادتر از این‌ها نمی‌توان یافت و آن‌گاه ما می‌خواهیم همین شمع نزدیک به خاموشی را هم در شرایطی قرار دهیم که دیگر هیچ نشانی از آن نماند. و همین افراد معدودی که عمر و فکر و حواسشان را وقف علم و معرفت کرده‌اند، درس و حوزه را رها کنند و به‌سراغ مشاغل حکومتی و دنیوی بروند، و نمی‌دانیم که این افراد نمی‌توانند در آن واحد هم وظایف حوزه‌ای را کما ینبغی (به‌طوری که شایسته است) انجام دهند و هم به کارهای حکومتی بپردازند. خیر، حتی همین معارف حوزه‌ای و بلکه یک رشته از این معارف که فقه باشد، به‌قدری گسترش پیدا کرده که هیچ‌کس، حتی اگر در برترین مرحله نبوغ باشد، نمی‌تواند مدعی شود که در تمامی ابواب آن به مرحله اجتهاد رسیده است. چنان‌چه شیخ اعظم اعلی الله مقامه می‌فرمود: “خدا ما را توفیق اجتهادی روزی فرماید که از مجاهده‌ای طولانی سخت‌تر است.” و می‌فرمود: “من پس از شهید اول که حدوداً 600 سال قبل می‌زیسته، هیچ‌کس را به‌عنوان مجتهد مطلق نمی‌شناسم.” و این در حالی است که در خلال این قرون متمادی فقهای بزرگی همچون ابن فهد حلی، محقق ثانی، شهید ثانی، مقدس اردبیلی، فاضل هندی، محقق خوانساری، صاحب معالم، صاحب مدارک، محقق سبزواری، وحید بهبهانی، صاحب ریاض، صاحب فصول، محشی معالم، صاحب جواهر، کاشف‌الغطا، محقق نراقی، میرزای قمی، سید محموباقر شفتی، و غیره داشته‌ایم. و ظاهراً مراد مرحوم شیخ آن است که با توجه به توسعه بیش از حد دامنه فقه در اعصار پس از شهید، امکان آن‌که یک نفر بتواند در همه ابواب فقه مجتهد کامل شود، نبوده و برای این‌که فقه از پیشرفت باز نماند، باید آن را به چند شاخه تقسیم کرد و فقها به‌جای آن‌که همه‌شان بی‌فایده کوشش کنند، هر کدام بیش‌تر عنایت و اهتمام خود را بر روی یک قسمت از فقه بگذارند و به‌جای ذوفنون بودن در همه ابواب فقه، ذوفن باشند.

علاوه بر این‌ها، این ادعا که “اگر حکومت در دست ما باشد، اوضاع اصلاح خواهد شد”، فقط یک احتمال است و نه یک پیش‌بینی قطعی و یقینی. آن‌گاه در مقابل احتمال اصلاح اوضاع حکومت، که احتمال مخالف آن نیز هست، خالی شدن حوزه و بر زمین ماندن مسئولیت‌های حوزه‌ای و در نتیجه ضربه خوردن به اسلام، یک امر قطعی است. بنابراین عاقلانه نیست که ما به‌دلیل یک نفع محتمل، که احتمال خلاف آن هم وجود دارد، یک ضرر بسیار بزرگ یقینی را بر خود هموار کنیم. خلاصه این دستور عقلایی یادمان نرود که: “به‌اندازه زمین خود مسکن اختیار کن، و پایت را به‌مقدارگلیمت دراز کن!”

                                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 و ساعت 10:2 |

به نام خدا

۶-      در حال حاضر که دست ما از مناصب حکومتی و امتیازات آن کوتاه است، این همه اختلاف و کشمکش در میان ماست، که حتی در بسیاری از موارد کار به تکفیر و تفسیق هم می‌کشد. حال اگر قرار شود مناصب حکومتی و امتیازات مربوط به آن‌ها هم در اختیار ما باشد، به‌دلیل رقابتی که برای دستیابی به این مناصب و امتیازات بین ما درمی‌گیرد، اختلاف و دعوا بین ما بیش‌تر خواهد شد. به گفته امیرمؤمنان “از آن‌چه وجود دارد بر آن‌چه وجود ندارد استدلال کن و چگونگی آن را دریاب، چرا که امور مشابه یکدیگرند.” آن‌گاه عامه مردم که می‌بینند پیشوایان دینی‌شان برای ربودن منصب‌های حکومتی و امتیازات دنیوی به‌جان هم افتاده‌اند، چه فکر می‌کنند؟ آیا با مشاهده این نزاع‌ها اعتقاد مردم به پیشوایان دینی‌شان و بلکه نسبت به اصل دین متزلزل نخواهد شد؟ این است که می‌گوییم تا وقتی حکومت در دست یک نفر از ما یا یک طایفه از ما نیست، و بنابر استفاده از قدرت در جهت بالا و پایین بردن افراد نیست، تمامی ما در حد معقولی ارج و اعتبارمان به‌جای خود محفوظ است. نه کسی یا کسانی را بالادست امام حسین (ع) می‌نشانند، و اگر گفته شود که بالای چشم او و ایشان ابرو است، آسمان به زمین می‌آید و کفر می‌شود. نه کسی و کسانی را پایین پای شمر جا می‌دهند و کلیه حقوقی را که یک عالم دین و حتی یک مسلمان عادی و یک انسان دارد، پایمال می‌کنند. ولی اگر حکومت به‌دست یک تن یا یک طایفه از ما بیفتد، و بنا بر استفاده از قدرت در جهت پایین و بالا بردن افراد باشد، آن وقت دیگر همه حساب‌ها به‌هم می‌ریزد و یک طایفه از ما به‌عنوان مافوق معصوم قلمداد می‌شویم و یک طایفه به‌عنوان مادون حیوان. آن‌گاه مردم که می‌بینند کسانی از ما به‌عنوان معصوم بدترین خلاف‌ها را می‌کنند و بقیه نیز از سوی همین معصومان متهم به بدترین خلاف‌ها می‌شوند، دیگر به چه کسانی اقتدا کنند و چه کسانی را پیشوای دینی خود بشمارند؟ باری این‌که آقای میرزا حسین (مرحوم نایینی) می‌گویند اگر شما (مرحوم آخوند خراسانی) اداره امور حکومت را به‌دست بگیرید و مناصب حکومتی در اختیار علمای دین باشد ، همه دعواهای متدینین و اختلافات علما خاتمه خواهد یافت، تصور درستی نیست، بلکه قضیه کاملاً به‌عکس است و دعواها و اختلافات به‌ترتیبی که گفتم، تشدید خواهد شد و تبعات نامطلوب آن که سوءظن عامه به علما و ضعف مبانی ایمانی مسلمین است، تشدید خواهد شد و همه آن‌چه در راه ترویج دین رشته‌اند پنبه می‌شود.

امروز که تصدی مناصب حکومتی چشم و گوش ما را کور و کر نکرده این همه دستورات مؤکد و غلاظ و شداد در نهی از تکفیر و متهم داشتن یکدیگر را که در نصوص معتبر آمده است، نمی‌بینیم. امروز که تحت عنوان امارت، طوق اسارت و بردگی دنیا به‌صورت رسمی بر گردن ما نیفتاده، رفتار ما چنین است و ده‌ها حدیث معتبر از این قبیل را که در تحذیر از برخوردهای تند با یکدیگر وارد شده ندیده می‌گیریم. پس چگونه خواهد بود اگر این طوق هم بر گردنمان باشد؟

                                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 11:21 |

به نام خدا

۵-      مردم مارا نایبان امام زمان (عج) می‌دانند، و وقتی حکومتی برپا کنیم و خود در رأس تشکیلات حکومت قرار بگیریم، توقع دارند حکومت ما همان‌گونه باشد که حکومت آن بزرگوار خواهد بود، و همان‌طور که درباره او فرموده‌اند “به‌واسطه او خدا زمین را پر از عدل و داد می‌کند و در کشور او درندگان با آشتی و صلح به‌سر می‌برند.”، ما هم که نایب او هستیم، اگر در رأس تشکیلات حکومت باشیم، مردم انتظار دارند که در همه جا عدل و انصاف حاکم باشد و گرگ و میش از یک جوی آب بخورند. اگر این انتظار برآورده نشود، اعتقاد مردم نسبت به استقرار عدالت در عصر امام زمان (ع) و بلکه نسبت به ظهور و شخصیت آن بزرگوار متزلزل خواهد شد، و این مدعا بدیهی است و نیازی به‌دلیل ندارد.

از طرف دیگر هم با توجه به مبانی نظری و هم با توجه به تجربه‌های تاریخی و هم مهم‌تر از همه، معصوم نبودن حکام، برپایی حکومت شرعی حقه برای ما ممکن نیست. اما به‌لحاظ نظری از این جهت که برپایی حکومت شرعی حقه فقط و فقط از امام معصوم (ع) ساخته است، خصیصه شرعی نبودن برای هر حکومتی که غیرمعصوم در رأس آن باشد، مثل سیاهی و سرخی و زردی رنگ است برای فرد سیاه پوست و سرخ پوست و زردپوست. همان‌طور که مثلاً سیاهی از پوست فرد سیاه پوست زایل شدنی نیست، خصیصه شرعی نبودن نیز از حکومت غیرمعصوم زایل شدنی نیست. آن‌چه از ما برمی‌آید، فقط در همین حد است که سعی کنیم دایره ستم توسعه پیدا نکند و محدودتر و تنگ‌تر شود، و فرد رنگین پوستی که رنگ را از پوست او نمی‌توان زدود، اقلاً پوست او از رنگ‌های عارضی مثل دوده و قیر و ... پاک شود.

پس هدفی که ما به همه اعلام می‌کنیم، تحدید ظلم و محدود کردن تصرفات ظالمانه حکومتی است که خصیصه برحق نبودن از آن قابل انفکاک نیست، همین و بس. اما این‌که به مردم وعده برپایی حکومت حقه و شرعی بدهیم و برای این هدف خودمان حکومت را در دست بگیریم، دو خطای بیّن است که یکی از دیگری خطرناک‌تر است. زیرا وعده برپایی حکومت شرعی و حقه به مردم دادن، به معنای این است که یک شعار غیرعملی به دهان مردم بگذاریم و یک خواسته غیرواقع‌بینانه را به آن‌ها القا کنیم که تحقق آن ممکن نیست. چنین شعاری می‌تواند در مرحله اول برای مردم خوشایند و یک چندی سرشان به آن گرم شود، اما بالاخره که بی‌عدالتی‌های موجود در حکومت ما یکایک چهره خود را نشان دادند و معلوم شد که وعده برپایی حکومت شرعی و حقه به‌وسیله ما بی‌پایه بوده آن‌گاه وعده برپایی چنین حکومتی به‌وسیله امام معصوم (ع) هم مورد تردید قرار می‌گیرد و در بقیه مقدسات هم به شک و شبهه می‌افتند و سیل ناسزا و ناروا به‌سوی ما و آیین و معتقدات ما سرازیر می‌شود.

باری تصور ریشه‌کن شدن فساد و ظلم در حکومت غیرمعصوم تصور باطل و خیال محال است، و ما ضمن این‌که همیشه باید برای کاستن از تباهی‌ها در حال مبارزه باشیم نباید در جایی بنشینیم که مسئول مظالم و تباهی‌ها قلمداد شویم. نمی‌بینید که به‌روایت علل‌الشرایع وقتی از امام صادق می‌پرسند چرا حاکمیت زمین در اختیار شما قرار نگرفت؟ حاصل پاسخ حضرت این است که “خدای تعالی می‌دانست که هر کس حاکم باشد، بساط تبه‌کاری از روی زمین برچیده نخواهد شد، و لذا اراده خداوند بر این تعلق گرفت که تبه‌کاری‌ها در جامعه‌ای صورت گیرد که حکام آن ما نباشیم بلکه دیگران باشند.”

                                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در یکشنبه هفدهم مهر 1390 و ساعت 12:0 |

به نام خدا

۴-      آن‌چه کمال مطلوب ماست تبعیت حکومت از دین است، و در راه این هدف نیز حداکثر تلاش را می‌کنیم. ولی اگر برای حصول این مقصود، خودمان حکومت را در دست بگیریم، در عالم عمل قضیه به‌عکس می‌شود، و دین تابع حکومت می‌شود. زیرا وقتی رجال دین به حکومت رسند، حفظ دستگاهی که عنوان حکومت دینی بر آن نهاده‌اند، مهم‌ترین هدف و وظیفه و فریضه تلقی می‌شود، و طبیعی است که برای وصول به این مهم‌ترین هدف، استفاده از هر وسیله‌ای مباح می‌شود و احکام الهی و ارزش‌های اسلامی، و حتی بدیهی‌ترین معتقدات دینی و اصول عقلی و اخلاقی قربانی می‌شوند. بلی، ظاهر قضیه این است که با تشکیل حکومتی به‌نام دین و به‌وسیله رجال دین حقیقتاً دین حاکم خواهد شد، اما هیهات!

                                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در سه شنبه پنجم مهر 1390 و ساعت 12:1 |

به نام خدا

۳-      سیاست به معنای اداره امور مملکت، یک فن است و دوام ریاست و قوام رعیت در گرو آشنایی کامل با این فن است. آن‌گاه من فارغ از هرگونه تواضع و شکسته نفسی بالصراحه می‌گویم که این فن را نمی‌دانم. “کسی که در سیاست کمبود داشته باشد، برای ریاست کردن کوچک است.”

در مورد آقایان دیگر هم یقین دارم که در این مورد از من ورزیده‌تر نیستند. آن‌گاه “آفت پیشوایان جامعه ناتوانی سیاسی است.”. بنابراین، ما با ناآگاهی از دقایق و ظرایف سیاست، محال است بهتر از سیاست پیشگان غیرروحانی و حتی غیر متدینین عمل کنیم. نمی‌توانیم بگوییم چون ما آدم‌های خوب و مؤمنی هستیم و در مبارزه با فلان حاکم مؤفق بودیم پس در اداره امور مملکت هم مؤفق خواهیم بود. این دو مقوله جدا از هم است. چنان‌چه اگر من بگویم چون فلان کس آدم خوب و صالح و باتقوایی است و در جهاد در راه خدا پیش‌قدم بوده، پس می‌تواند بدون تحصیل علوم دینی مرجع تقلید و مفتی شود، شما به من می‌خندید. حالا ما باید بپذیریم که نیاز به علم تنها در مورد نیاز مرجع تقلید به علم فقه و اصول نیست، بلکه هر حوزه و هر صحنه‌ای نیاز به علم خاص خودش را دارد و ما اگر فاقد آن علم بودیم و در عین حال مسئول و سرپرست آن حوزه و میدان‌دار آن صحنه شدیم، همان‌قدر خطا کرده‌ایم که بدون تسلط بر فقه و اصول بخواهیم مفتی و مرجع تقلید بشویم. مگر پیامبر (ص) نفرمود: “هر که بدون علم کاری را انجام دهد، کار را بیش از آن‌چه به صلاح آرد به فساد می‌کشاند.”، و مگر امیرمؤمنان (ع) نفرمود: “هیچ حرکتی نیست مگر آن‌که تو در آن حرکت نیازمند دانش و معرفت هستی.”، و مگر امام صادق (ع) نفرمود: “کسی که بدون بصیرت به کاری برخیزد مانند کسی است که در راهی جز آن‌چه او را به‌مقصد می‌رساند، گام برمی‌دارد و هرچه بر سرعت خود بیفزاید جز دورتر شدن از مقصد نتیجه‌ای نمی‌گیرد.”، و مگر نفرمود: “صاحب هر کسب‌وکاری برای اداره کار خود ضرورتاً باید سه ویژگی داشته باشد، اولین خصلت این است که در کار خود مهارت داشته باشد...”. خوب آیا از این‌همه، علاوه بر حکم روشن عقل، نمی‌توان فهمید که به‌دست گرفتن سکان سیاست همان‌قدر نیاز به‌آگاهی از دانش سیاست و تجربه سیاسی دارد که منصب مرجعیت نیاز به اجتهاد و اعلمیت در فقه و اصول دارد؟ و آیا عملکردهای پیامبر (ص) و امیرمؤمنان (ع) دلیلی قاطع بر این مدعا نیست که برای تصدی امور حکومتی، به تدبیر و تجربه سیاسی و کاری بیش از تقوای دینی و فضایل اخلاقی محتاجیم؟

شما ببینید که حضرت امیر (ع) به میثم تمار، که فردی بسیار مؤمن و از شیعیان خالص و مخلص بود و بالاخره هم به‌دلیل سرسختی در ولای علی (ع) به شهادت رسید، کوچک‌ترین منصب حکومتی واگذار نکرد. در حالی‌که زیادبن ابیه، که فردی به‌تمام معنی بی‌ریشه و بن و عاری از هرگونه فضیلت دینی بود، در دوره خلافت امیرمؤمنان (ع) به مناصب عالیه حکومتی رسید، و حتی امام (ع) سهل بن حنیف را که خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشایخ انصار بودند، از حکومت فارس برکنار، و زیاد را به حکومت آن ایالت منصوب فرمود. البته امام در عین استفاده از قابلیت‌های زیادبن ابیه در اداره امور مملکت، مراقبت داشت که از او خطایی سرنزند. همچنین پیامبر اکرم (ص) افرادی مثل عمروعاص و خالدبن ولید را به سرداری سپاه نصب می‌کرد، ولی به ابوذر توصیه فرمود که مطلقاً از ریاست برحذر باشد و به قبول حکومت و امارت- حتی در میان دو نفر- تن درندهد. دلیل این توصیه نیز واضح است، زیرا آدم خوب و مؤمن اگر بدون اطلاع از رموز مدیریت بخواهد مدیریت کند، نه فقط کارها به سامان نمی‌آید و اوضاع روبه‌راه نمی‌شود و حتی بدتر می‌شود، بلکه خودش هم خراب می‌شود و در نتیجه مردم به شخص او و همه مؤمنین و بلکه نسبت به اصل دین بدبین می‌شوند.

آن‌گاه، وقتی توصیه پیامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امیر (ع) با میثم تمار این است، تکلیف من که یک‌صدم از شایستگی ایمان ابوذر و میثم را ندارم، معلوم است. من باید بدانم که آن‌چه پیامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حکومت منع کند (ناتوانی در اداره امور) در مورد من و امثال من به‌طریق اولی صادق است.

تکیه زدن من بر اریکه حکومت، به‌قصد حاکمیت بخشیدن به شریعت، فراتر رفتن از مرز معقول خویش است و مصداق “هرچیزی از حد خود فراتر رود، به ضد خویش تبدیل می‌شود”، می‌باشد. چه نیکو فرمود امیرمؤمنان (ع): “برای خردمند سزاوار نیست که قدر خود را نشناسد و از مرتبه خود پا فراتر نهد و با درخواست آن‌چه شایسته آن نیست، خود را بدبخت کند.”، و تنها نتیجه چنین کاری تضییع حقوق مردم و تباه شدن زندگی و دین و ایمان آنان است و ضایع کردن خویش است. چنان‌چه در حدیث شریف آمده است: “هر کس متصدی کاری از امور مسلمانان شود و کار آنان را به‌تباهی کشد، خدای تعالی کار او را به‌تباهی کشد”.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 9:4 |

به نام خدا

۲-      مسندی که ما (علما) بر آن تکیه زده‌ایم، مهم‌ترین سنگر مبارزه با فساد باید باشد و مسندی که حکام بر آن تکیه زده‌اند، مهم‌ترین مرکز اشاعه فساد است. اگر ما جای حکام را بگیریم، هم سنگر مبارزه با فساد را از دست می‌دهیم، و هم خود در جایی قرار می‌گیریم که مرکز نشر فساد است، بلکه خود فاسد می‌شویم، و آن‌گاه قضیه: “اگر عالِم فاسد شود، عالَم فاسد می‌شود، و اگر عالِم لغزش پیدا کند، عالَم لغزش پیدا می‌کند”، پیش می‌آید. زیرا علمای دین در هر جامعه‌ای باید در حکم نمکی باشند که از فساد جلوگیری می‌کنند، اگر نمک فاسد شد تکلیف چیست؟ و چه چیزی می‌تواند آن را و چیزهای دیگر را از فساد برهاند؟

در وصایای رسول اکرم (ص) به ابوذر آمده است: “ای ابوذر! بدان که نمک داروی جلوگیری از فساد است، و چون نمک فاسد شود برای آن دوایی نیست!”، و مسیح (ع) به حواریین فرمود: “شما نمک زمین هستید، اگر نمک فاسد شود با چه چیز آن را می‌توان اصلاح کرد، چنان نمکی به هیچ کار نمی‌آید جز آن‌که پایمال شود!”

پس نمک را نباید در معرض گندیدن و فاسد شدن درآوریم و به بهانه اصلاح امور مردم، نباید خود را در شرایطی قرار دهیم که به دامن فساد بیفتیم. نمی‌بینیم که امیر مؤمنان خطاب به مردم کوفه می‌فرماید: “من می‌دانم که چگونه باید شما را اصلاح کرد و به راه صلاح آورد و کجی‌های شما را راست گردانید، ولی نمی‌خواهم به‌خاطر اصلاح شما خود را تباه نمایم!”

البته اگر با چشم باز نگاه کنیم، به مصداق حدیث نبوی: “دو گروه از امت من هستند که اگر صالح بودند امت من صالح می‌شوند، و اگر فاسد بودند امت من فاسد می‌شوند: فقیهان و حکمرانان!”، حداقل نیمی از همین فسادهای موجود در امت اسلامی به گردن ماست و ما برای به اصلاح آوردن وضع امت، اول باید خود را اصلاح کنیم، نه این‌که به‌جای این کار، حکومت و امارت را هم به‌دست گیریم تا مسئولیت بقیه تباهی‌ها هم به گردن ما بیفتد و ما یگانه مسئول همه مفاسد باشیم.

اگر هم تصور کنیم که عامه مردم به‌دلیل ارادت و اخلاص فراوان به‌ما، حتی اگر حاکم شویم، مارا مسئول مفاسد نمی‌شمارند، چنین تصوری گرچه ممکن است برای اوایل امر درست باشد، اما به‌زودی ورق برمی‌گردد. آن‌وقت همان مردمی که فسادهای موجود در حکومت ما را حمل بر صحت می‌کردند یا به گردن دیگران می‌انداختند تا ما تبرئه شویم، در مورد مفاسدی هم که ما مسئول حقیقی آن نیستیم، ما را مسئول می‌شناسند و حتی آن‌چه را در حکومت ما حقیقتاً مفسده نیست، مفسده تلقی می‌کنند تا ما را محکوم کنند. پاره‌ای از اموری که در حکومت‌های دیگر تحمل می‌کنند، در حکومت ما برایشان تحمل‌ناپذیر می‌شود و خوب‌هایشان منطقشان این است که: “کارهای نیک نیکوکاران برای مقربان کار بد محسوب می‌شود!”، بدهاشان هم می‌گویند: “گیریم امویان در آن کشتارها که کردند معذور بودند، ولی برای عباسیان عذری در این مورد وجود ندارد!”.

علاوه‌براین، اگر ما به‌نام اسلام و شرع حکومت تشکیل دهیم، و اگر مراجع و علمای دین متصدی امور حکومتی شوند، به معنای این است که ما سرنوشت اسلام و مرجعیت را به یک حکومت پیوند بزنیم، و این بسیار خطرناک است. چون هر حکومتی دیر یا زود به فساد می‌گراید و سقوط می‌کند: “دولت همان‌گونه که اقبال می‌کند، روی برمی‌گرداند!”، “هر دولتی را دورانی است!”، “و این روزگار است که آن را هر روز به‌کام کسی می‌گردانیم!”

آن‌گاه حکومتی که به نام اسلام تشکیل شود و مراجع و علمای دین متصدی امور آن باشند، وقتی به فساد گرایید و سقوط کرد، این امر یعنی به فساد گراییدن و سقوط اسلام و مرجعیت و روحانیت، و این بدترین پیامد ممکن است.

شما می‌دانید که تسلط موبدان بر ارکان حکومت ایران در عصر ساسانیان تباهی‌های بسیاری در پی داشت، که نتیجه آن اعراض مردم از آیین زرتشتی ایران و بالاخره پشت کردن مردم به حکومت و افول ستاره این مذهب برای همیشه بود. رواج شگفت‌انگیز مسیحیت و تسلط پاپ‌ها بر حکومت نیز، مفاسد و فجایعی را به‌دنبال داشت که نتیجه آن سقوط کلیسا و روی‌گردان شدن عامه مردم اروپا از مسیحیت بود. اکنون ما هم اگر خواهان امتیازات موبدان و پاپ‌ها باشیم، به سرنوشتی مانند آن‌ها دچار خواهیم شد.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 و ساعت 12:0 |

به نام خدا

نقل شده است در گرماگرم کشمکش‌های طرفداران و مخالفان مشروطه در نجف، مرحوم میرزای نایینی که عضو ارشد مجلس فتوای آخوند خراسانی بود، به مرحوم آخوند پیشنهاد کرد برای رفع اختلاف موجود میان وی و مخالفین مشروطه، ایشان از تأیید حکومت مشروطه صرف‌نظر کرده و به‌جای آن برپایی حکومت اسلامی را وجهه همت خویش قرار دهند و اداره حکومت را نیز خود به‌عهده بگیرند. مرحوم نایینی یادآور شد، چنان‌چه این پیشنهاد عملی شود، همه متدینینی که به‌لحاظ سیاسی در نقطه مقابل آخوند خراسانی هستند، به صف او خواهند پیوست. به این ترتیب هم دعوای متدینین با یکدیگر خاتمه خواهد یافت و هم حکومت عدل اسلامی که آرزوی همه ماست برپا خواهد شد. علمای شیعه نیز امکان خواهند یافت قوانین شریعت را که بسیاری از آن‌ها بلااجرا مانده است، به مرحله اجرا درآورند. مرحوم نایینی برای ترغیب مرحوم آخوند به قبول پیشنهاد خود، موضوع ولایت فقیه را پیش کشیده و دلایل متعدد عقلی و نقلی و نصوصی را که می‌شناخت به تفصیل بیان نمود.

مرحوم آخوند خراسانی، پس از آن که تمام گفته‌های مرحوم نایینی را با دقت و حوصله گوش داد، در مقام پاسخ‌گویی برآمده و در جلسات متعدد به‌تفصیل در حول‌وحوش حکومت دینی و حکومت طبقه روحانی گفت‌وگو کرد. ایشان در مقدمه فرمودند اگر بیانات و استدلال‌های شما به‌لحاظ نظری درست باشد، و فرضاً ما برای پذیرفتن نظریه شما حتی نظریه شیخ‌الطائفه و شیخ انصاری را رد کنیم و ایرادات بسیار ایشان و بسیاری از فقهای بزرگ را بر نظریه پذیرفته شده توسط شما نادیده بگیریم، ولی با مشکلاتی که در مرحله عمل گریبان ما را می‌گیرد چه کنیم؟ مگر نمی‌دانید قبول پیشنهاد شما و سپردن حکومت به‌دست علمای دین تبعات نامطلوبی دارد که اگر راهی برای گریز از آن تبعات پیدا نکنیم، ضررهای عمل به این پیشنهاد بسیار بیش‌تر از منافعش خواهد بود؟

سپس ایشان این تبعات را به‌طور مشروح بیان کردند، که به تناسب برخی از آن‌ها ذکر می‌شود:

1-      ما و علمای دیگر تا وقتی که از بیرون به تشکیلات حکومت نگاه می‌کنیم و به درون آن تشکیلات قدم نگذاشته‌ایم، فسادها و کاستی‌هایی را که در تشکیلات است به‌وضوح می‌بینیم، و به‌راحتی با آن‌ها مبارزه می‌کنیم. اما وقتی خود وارد تشکیلات شدیم، فسادها و کاستی‌های آن را به‌وضوح نمی‌توانیم ببینیم. زیرا در آن هنگام تشکیلات منسوب به ماست و ما منسوب به آن هستیم و هر کسی، همان‌طوری که دیدن عیوب دیگران و عیوب تشکیلات دیگران - خصوصاً اگر مخالف او باشند- برایش آسان است، دیدن عیوب خود و تشکیلات خود و وابستگان خود برایش دشوار است.

میان دلبستگی به یک شیء و تشخیص معایب آن نسبت معکوس برقرار است، و معمولاً هر کس هرچه را بیش‌تر دوست دارد، کاستی‌ها و معایب آن‌را کم‌تر می‌بیند. آن‌گاه چون آدمی خود و تشکیلات منسوب به خود را بیش از هر کسی و هر تشکیلاتی دوست دارد و به آن دل‌بسته است، طبیعی است که خود و تشکیلات منسوب به خود را سراسر خوبی و عین کمال و دور از هرگونه ایراد و کاستی ببیند و در مشاهده عیوب و نواقص خود و تشکیلات منسوب به خود از همه ناتوان‌تر باشد:

“واین چنین است که عمل هر امتی را در نزد خود او می‌آراییم!”

هم‌چنین، وقتی تشکیلات منسوب به ما شد، از یک طرف مبارزه ما با فسادهایی که در آن است به صورت مبارزه ما با خودمان درمی‌آید، که چنین مبارزه‌ای برای ما بسیار دشوار است. از طرف دیگر به دلیل تقدسی که تشکیلات با انتساب به ما پیدا می‌کند، مبارزه دیگران با فسادهای موجود در آن مبارزه با علمای دین و بلکه با اصل دین تلقی می‌شود، و دفاع چشم بسته از تشکیلات، حتی از فسادهای آن، وظیفه و تکلیف شرعی قلمداد می‌شود و در نتیجه، ما که همیشه باید پیشروان مبارزه با فسادها و خصوصاً فسادهای تشکیلاتی حکومتی باشیم، به قوی‌ترین عامل برای جلوگیری از مبارزه با فسادها، و حتی دفاع از فسادها، تبدیل می‌شویم.

با این مقدمات، عقل اقتضا می‌کند که بگوییم دخالت در امور سیاسی، اگر به‌معنای مراقبت و نظارت بر کار حکومت و مبارزه با فسادهای موجود در آن باشد، از اوجب واجبات و اهم فرایض برای ماست، ولی اگر به‌معنای اشتغال عامه مناصب حکومتی باشد، چنین امری با معنای اول قابل جمع نیست و در مقام تزاحم میان این دو معنا و عدم امکان جمع، بنابر اصل الاهمّ فالاهمّ، و برای این‌که بتوان اولی را نگاه‌داشت، بلاشک باید دومی را رها کرد.

این تصور که اصلاح امت منوط به حاکم بودن ما و فساد امت معلول عدم تفویض حکومت به ماست، کاملاً نادرست است.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 و ساعت 12:45 |

به نام خدا

پس از انجام انتخابات هیأت رییسه جدید مجلس موسوم به مجلس خبرگان، موج تشکر و تقدیر از آقای هاشمی رفسنجانی به‌خاطر کناره‌گیری از نامزدی ریاست این مجلس همه رسانه‌ها، منابر جمعه و جماعات، و سایت‌های خبری محافظه‌کاران را فرا گرفت، به‌طوری که آقای هاشمی، که فقط چند روز قبل از این جریان شعارهای مرگ بر او بارها از صدا و سیمای آن‌ها پخش شده بود، ناگهان به یک قدیس بابصیرت و خنثی کننده ترفند فتنه‌گران تبدیل شد.

نمی‌دانم چرا وقتی این موج را دیدم به‌یاد جمله معروف رییس جمهور سال‌ها پیش آمریکا افتادم که در رابطه با صاحبان اصلی سرزمین آمریکا گفته بود: “سرخ‌پوست خوب سرخ‌پوستی است که مرده باشد.”

... هنوز اجلاس مجلس پیش‌گفته به‌پایان نرسیده بود که خبرگزاری فارس آن‌ها خبر فوت آقای هاشمی رفسنجانی را به‌نقل از سایت هک شده دبیرخانه مجلس خبرگان، منتشر کرد...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 10:37 |

به نام خدا

1- پایان فتنه

... از اسب که به‌زیر افتاد، عمرسعد نفس راحتی کشید، و چون از تمام شدن کار حسین اطمینان پیدا کرد، پیکی را برای رساندن خبر پیروزی روانه کوفه کرد. ابن زیاد سرمست از باده پیروزی، برای تبریک فرونشستن فتنه حسین فرستاده ویژه‌ای را راهی شام نمود.

به شکرانه غلبه امیرالمومنین بر فتنه‌گران جمعی مجلس عیش و می‌گساری برپا کردند، جمعی سجده شکر به‌جای آوردند، گروهی نماز شکر به‌پا داشتند، و خطیبان و امامان جمعه و جماعت از خطر بزرگی که به لطف پروردگار و تلاش جندالله از سر اسلام و مسلمین رفع شده است، خطابه‌ها خواندند...

...مسلمین در همه بلاد آسوده بخوابند، که فتنه برطرف شده است...

2- کاروان آزادی

... از اسب که به‌زیر افتاد، زینب به پا خاست. کاروان آزادی و آزادگی مدینه- مکه- کوفه- شام، که قریب دو هفته در دشت کربلا اطراق کرده بود، با کاروان‌سالار جدید مجدداً به‌راه افتاد، با همان پیام و با همان رسالت، اما این بار قوی‌تر و اثربخش‌تر. پیامی که با خون آن 72 تن غنی‌سازی شده بود.

در دشت نینوا جز زیبایی ندیدم...، زینب گفت. آن‌ها که با سانسور، تحریف، ارعاب، تطمیع، و کشتن و دربند کردن حق‌جویان و حق‌گویان پرده‌ای بر روی حق و حقیقت کشیده‌اند، مهلتی را که به آن‌ها داده‌ایم فرصتی برای بهره برداری بیش‌تر نپندارند، این مهلت صرفاً به این منظور به آن‌ها داده شده است که بر سرکشی و خودکامگی خود بیفزایند تا برای عذاب خوارکننده ای که در انتظار آن هاست آماده شوند...، زینب از قول خدا گفت...

کاروان هم‌چنان در راه است، با همان پیام و همان رسالت...

3- شمارش معکوس

... از اسب که به‌زیر افتاد، ساعت شنی واژگون شد، شمارش معکوس برای سرنگونی یزید آغاز گردید...

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 11:51 |

به نام خدا

1- یتیمی، درد بی‌درمان یتیمی

سال‌ها پيش دو پايش را در جبهه‌های دفاع از دین و میهن از دست داده بود، ولی گویا تا آن روز احساس بی‌پایی نمی‌کرد. آن شب او را دیدم که مویه‌کنان بر سر مي زد و مي گفت، تازه فهميده است كه پا ندارد.

سال‌ها پیش پدرانشان را از دست بودند، ولی تا آن روز احساس یتیمی نمی‌کردند. آن شب همه باهم غريبانه نوحه سر داده بودیم:  "يتيمي درد بي درمان يتيمي"! گویا آن‌ها تازه دريافته بودند كه پدر ندارند، و ما هم تازه پدر از دست داده بودیم.

چگونه مي‌توانم شب وداع مصلي را فراموش كنم، در حلقه‌هاي سياه پوش با شمع‌هايي روشن در دست، و چشماني پر از خون، خيره به آن محفظه شيشه‌اي، از سر استيصال ضجه مي زديم و التماس مي‌كرديم كه:  "مكن اي صبح طلوع"!

همه هستی‌مان را از دست داده بودیم، همچون محتضري در حال جان كندن بوديم، گویی روحمان داشت از بدن خارج مي‌شد.

2- سفارش آخر

وصیت‌نامه با سفارش پیامبر به مردم درباره ثقلین آغاز می‌شد: من دو ودیعه سنگین برای شما به یادگار می‌گذارم، کتاب خدا، و عترتم، اهل بیتم را!

و چه سرنوشتی پیدا کردند آن دو یادگار سنگین پس از پیامبر! کتاب را که صامت بود و خطری نداشت، حفظ کردند تا در سایه تقدیس پوسته آن عده‌ای متحجر ظاهربین را توجیه‌گر وضع موجود نگه‌دارند، هرگاه لازم شد آن را برسر نیزه کرده و عده‌ای توده دین‌دار ساده‌لوح را برای تحقق اهداف خود به‌صف کنند، و با خدعه و نیرنگ و به‌کمک خواص عافیت‌طلب و دین به دنیافروش هر شاخصی را هرگونه که دلشان خواست از آن استخراج کنند و با تکیه بر آن ودیعه دوم، اهل‌بیت، را که ناطق بود و حذف اثربخشی آن به‌سادگی امکان نداشت،از میدان به‌درکنند. و چنین شد که از زهرا (س) و علی (ع) گرفته تا حسین (ع)، و از حسین (ع) گرفته تا... همه به‌نام دفاع از کتاب‌الله و دین پیامبر تحت شدیدترین فشارها و آماج ناجوانمردانه‌ترین اتهامات قرار گرفتند، و در نهایت همگی مقتول شدند یا مسموم!

یک لحظه فکر کردم نکند او با دیباچه قرار دادن این حدیث بر وصیت‌نامه خویش، در واقع می‌خواهد از زبان پیامبر صحیفه و اهل‌بیت خود را به ما سفارش کند. دلم لرزید، از این‌که نکند آن‌چه امت پیامبر آخرین بر سر کتاب‌الله و عترت او آوردند، ما بر سر صحیفه و اهل‌بیت او بیاوریم.

3- نام: حسن، نام مادر: فاطمه

نامش حسن است، مانند او که نامش حسن (ع) بود. فرزند فرزند اوست، همان‌طوری که او فرزند فرزند پیامبر بود.

بسیار مورد عنایت و محبت پدربزرگ بود، درست مثل آن حسن (ع) که عزیز پیامبر بود.

نام مادرش فاطمه است، همان‌طوری‌که نام مادر آن حسن (ع) هم فاطمه (س) بود.

پدر بزرگ، مادرش را بسیار گرامی می‌داشت، برای او شعر گفته بود، نامه عارفانه برایش نوشته بود، مادر آن حسن (ع) هم نزد پیامبر بسیار گرامی بود، گفته بود رضای خدا در رضای او و غضب خدا در غضب اوست.

پیروان ظاهربین و متحجر پیامبر او را مضل‌المؤمنین (گمراه کننده مؤمنان) خوانده بودند، پیروان تحریک شده پدر بزرگ این حسن نیز، او را فتنه‌گر و منافق می‌خوانند.

وقتی می‌خواستند پیکر او را در حرم جدش پیامبر دفن کنند، تابوتش را تیرباران کرده بودند، از این حسن هم، وقتی می‌خواست به روال همه ساله از عزاداران پدربزرگش که در حرم او گرد آمده بودند تشکر کند، با تیرهای زهرآگین “مرگ بر منافق” پذیرایی کردند.

خوش به‌حال مادر او، که وقتی فرزندش سختی‌ها را تحمل می‌کرد، نبود تا شاهد آن همه ظلم به‌نام دفاع از آیین پدرش باشد! و چه می‌کشد مادر این حسن که شاهد همه ستم‌هایی است که به‌نام پیروی از امامش بر فرزندش می‌رود!

4- مرثیه‌ای برای خودمان

نسل ما همه هويت خود را از امام دارد و آرمان‌هاي خود را با او و از حلقوم او فریاد زده است. هيچكس نمي‌تواند عمق ارتباط اين نسل را با او درك كند، و چه سخت است تحمل روزگار براي ما كه چند گاهي در عصر خميني زيسته‌ايم.

چگونه مي‌توانيم امام را براي نسلي كه روزگار او را درك نكرده است، توصيف كنيم؟ چگونه مي‌توانيم به فرزندانمان بقبولانيم كه اين پوستين وارونه، كه به نام ميراث خميني عرضه مي‌شود، و جز كينه، نفرت، و خشونت از آن برنمي‌خيزد، چيزي نيست كه ما ديده‌ايم، براي آن مبارزه كرده‌ايم، و نهايتاً آن را با رأي خود برگزيده‌ايم.

داغ اين حسرت در دل ما جاودانه خواهد ماند كه فرصتي فراهم نشد تا نحوه حكمراني امام را در دوران پس از جنگ، دوران صلح و آرامش و پيشرفت شاهد باشيم، و مردم‌سالاري ديني را با قرائت او تجربه كنيم، تا در اين بازار مكاره، دنياطلبان قدرت مدار و دشمنان قسم خورده او نتوانند هر چيزي را به نام دين و به نام او عرضه كنند.

روز هجرت او روز مرثيه‌سرايي برای خودمان است. اي روزگار چه مي‌شد تمام استعداد، توانايي و دارايي خود را به كار مي‌گرفتي و در هر عصر يك خميني با آن شمول و جامعیت، با آن شجاعت و مهربانی، و با آن وارستگی و صداقت تقديم جامعه جهاني مي‌كردي.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 و ساعت 8:34 |