تبليغاتX
این روزها

به نام خدا

 روز اول- دوشنبه 1 تیر ماه 88

حدود ساعت 8 دیشب بود که 4 نفر با حکم پلیس امنیت برای تفتیش خانه و دستگیری من به منزل ما مراجعه کردند. با این‌که حکم‌شان کلی و فاقد اسم بود و طبق قانون نمی‌توانستند اقدام به تفتیش و دستگیری کنند، ولی من هیچ مقاومتی در برابر درخواست آن‌ها نکردم. برخوردشان بسیار  محترمانه بود، و فقط لپ‌تاپ مرا برداشته و سایر نقاط منزل را نگشتند. به‌همراه آنان به بازداشت‌گاه اوین (بند 209) منتقل شدم. در مدخل ورودی بند 209 چشم‌بندی به من دادند تا چشم خود را با آن ببندم. پس از تشریفات اولیه و به‌تن کردن لباس زندانیان به سلول انفرادی شماره 75 راهنمایی شدم. ابعاد سلول حدود 80/1 در 5/2 متر بود که فاقد توالت بوده و در گوشه‌ای از آن یک دستشویی استیل به‌چشم می‌خورد. کف سلول با موکتی قهوه‌ای رنگ فرش شده بود و سه عدد پتوی سربازی در گوشه‌ای از آن قرار داشت. داخل سلول کاملاً روشن بود و بر روی دیوارهای آن هیچ چیزی از قبیل پریز و کلید برق، چوب رختی و غیره دیده نمی‌شد. هنوز حس کسی را که حبس شده است نداشتم، و پس از خواندن نماز دراز کشیده و به‌خواب رفتم.

امروز با صدای اذان صبح که در راهرو پخش می‌شد بیدار شدم و پس از خواندن نماز دوباره دراز کشیدم، ولی تا زمان توزیع صبحانه خوابم نبرد. کم‌کم موقعیت را درک می‌کردم و زندان فشار روانی خود را به‌من تحمیل می‌کرد. تا موقع ناهار و پس از آن تا عصر که برای بازجویی به طبقه پایین منتقل شدم، به ارزیابی موقعیت پرداختم.

در اتاق بازجویی با چشم بسته بر روی یک صندلی و رو به دیوار نشستم و دو نفر بازجو پشت سر من قرار گرفته و بازجوی اصلی شروع به صحبت کرد. مؤدبانه و محترمانه سخن می‌گفت ولی لحن تحکم‌آمیزی داشت، و احتمالاً قصد داشت استیلای روانی خود را بر من تحمیل کند، و البته در این کار مؤفق نیز بود. با نشانه‌هایی که از سوابق من ارایه می‌کرد معلوم بود که مرا به‌خوبی می‌شناسد، من هم با توجه به این نشانه‌ها و لحن صدای او حدس زده بودم که او کیست. اولین جلسه بازجویی شاید 2 تا 3 ساعت طول کشید. عمده وقت جلسه به گفتگوی شفاهی، که بیش‌تر او حرف می‌زد، گذشت، ضمن این‌که تعدادی پرسش کتبی نیز، که عمدتاً حول موضوع تحصن اساتید در مسجد دانشگاه دور می‌زد، مطرح شد و من به آن‌ها پاسخ دادم. پس از پایان بازجویی به سلول بازگشتم.

پس از صرف شام و اقامه نماز برای ملاقات با قاضی مجدداً به پایین راهنمایی شدم. با چشم بسته در کنار میزی ایستاده بودم که فردی چشم‌بند مرا کنار زد و ضمن نشان دادن خود به من و معرفی خود، گفت که قاضی من می‌باشد. او برگه تفهیم اتهام را به‌دست من داد که بر روی آن اتهام بنده ”تبانی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی از طریق شرکت در تحصن و تظاهرات“ اعلام شده بود، و از من خواست آخرین دفاع خود را در چندخط بنویسم. برگه به‌صورت کپی بود و معلوم بود که عین آن به برخی افراد دیگر نیز داده شده است. من برای مطالعه دقیق برگه و نوشتن دفاعیه درخواست عینک کردم که گفته شد نیازی به عینک نیست و زودتر دفاعیه خود را بنویسم، من هم نوشتم معتقد به نظام جمهوری اسلامی هستم و این اتهام را قبول ندارم. در آن موقع هدف از این تفهیم اتهام و اخذ دفاعیه را نفهمیدم، ولی بعدها فکر کردم احتمالاً این جلسه سرپایی دادگاه، که در 24 ساعت اول بازداشت برگزار گردید، برای تمدید قرار و صورت قانونی دادن به ادامه بازداشت من بوده است. بعد از نوشتن دفاعیه به سلول منتقل شده و به استراحت پرداختم.

 

روز نهم- سه‌شنبه 9 تیر ماه 88

پس از انجام اولین جلسه بازجویی فکر کردم دوره حبس من نباید بیش از چند روز طول بکشد، نشانه‌گزاری‌های زندانیان سابق برای نگه‌داشتن حساب زمان را بر روی دیوار سلول که برانداز می‌کردم، از 7 روز تا 19 روز نشانه را پیدا کردم، ولی تصور حتی 7 روز بازداشت در این سلول انفرادی نیز برایم بسیار سخت بود. چند روز اول پس از بازجویی، با توجه به این‌که انتظار آزادی را می‌کشیدم بسیار سخت گذشت، بعد از 3- 4 روز برای خلاصی از این بلاتکلیفی به‌فکر برنامه‌ریزی برای روزهای خود افتادم.

اولین اقدام تنظیم برنامه غذایی بود. در زندان روزی سه وعده غذا با کیفیت مناسب توزیع می‌شد که با توجه به کم‌تحرکی در درون سلول استفاده از هر سه وعده می‌توانست موجب خمودگی و کسالت شود، به‌همین دلیل تصمیم گرفتم روزی یک وعده غذا بخورم. اگر چه در سال‌های گذشته بیش‌تر روزهای دو ماه رجب و شعبان را روزه می‌گرفتم و حلول ماه رجب بهترین فرصت برای روزه گرفتن بود، ولی با توجه به سابقه ناراحتی کلیه و ترس از عود دردهای کلیوی تصمیم گرفتم روزه نگیرم و ضمن استفاده از غذای وعده ناهار، در وعده‌های صبحانه و شام فقط چای بنوشم.

از روز دوم خواب شبانه نیز برایم مشکل شده است، گاهی تا اذان صبح بیدار هستم و پس از نماز صبح از شدت خستگی به‌خواب فرومی‌روم و حوالی ظهر بیدار می‌شوم. از حدود روز پنجم به‌بعد برنامه گذران اوقات روزانه من به این صورت درآمده است که بعد از ناهار به ورزش و خواندن نماز قضا می‌پردازم، شب تا صبح به تفکر و محاسبه گذشته خویش مشغول هستم و صبح تا ظهر را نیز می‌خوابم. امکان استفاده از قرآن و مفاتیح نیز وجود دارد، ولی من به‌دلیل نداشتن عینک در درون سلول از این فرصت محروم هستم. از سختی روزهای اول کاسته شده و کم‌کم دارم خود را با شرایط جدید سازگار می‌کنم، ولی هنوز امید به آزادی در چند روز آینده را از دست نداده‌ام.

در این 8 روز دو بار سلول مرا عوض کرده‌اند، سه شب در سلول شماره 24 بند 240 بودم و اکنون در سلول 54 بند 209 به‌سر می‌برم، اندازه این سلول دو برابر سلول اول می‌باشد.

عصر امروز برای بار دوم بازجویی شدم. در طول بازجویی مطمئن شدم که بازجو همان فردی است که در جلسه اول حدس زده بودم. زمانی که من در وزارت اطلاعات شاغل بودم او از همکاران اداره‌کلی بود که من مدیرکل آن بودم. او فردی بسیار منضبط، مؤدب و متواضع بود و من بسیار به او علاقه داشتم، در اواخر بازجویی طاقت نیاوردم و موضوع را به او گفتم، موضوع را تأیید کرد و من هم چشم‌بند خود را برداشته و او را در بغل گرفتم. در پایان بازجویی اجازه داده شد با خانه مادرم تماس تلفنی بگیرم، و این اولین تماس با خانواده پس از دستگیری بود.

 

روز شانزدهم- سه‌شنبه 16 تیر ماه 88

با شرایط موجود کاملاً سازگاری پیدا کرده‌ام، و از فشارهای روانی روزهای اول خبری نیست. امید خود را به آزادی در کوتاه مدت از دست داده‌ام و کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که ادامه بازداشت موقت من و امثال من در سلول انفرادی نه یک ضرورت قضایی بلکه یک تدبیر امنیتی است و آزادی من احتمالاً به بعد از مراسم تنفیذ و تحلیف ریاست جمهوری موکول خواهد شد، این تحلیل تحمل ادامه بازداشت را برایم آسان‌تر می‌کند.

در طول این یک هفته یک‌بار دیگر سلول من عوض شده و به سلول شماره 61 بند 209 منتقل گردیده‌ام. سلول جدید راحت‌تر از سلول‌های قبلی است، اندازه آن مشابه سلول 54 است ولی سلول با دیوار کوتاهی به دو قسمت، که در یکی از آن‌ها یگ توالت فرنگی قرار دارد، تقسیم شده است.

دیشب یک پرسش‌نامه مفصل که بنا به گفته فرد توزیع کننده مربوط به یک طرح تحقیقاتی بود، به من داده شد که آن را تکمیل کرده و تحویل دادم. عصر امروز برای بار سوم بازجویی شدم. بازجوی اصلی حضور نداشت و بازجوی دوم تعدادی پرسش کتبی را به من داد و من به آن‌ها پاسخ دادم. برخورد مانند دفعات قبل کاملاً محترمانه و دوستانه بود، و در پایان بازجویی اجازه تماس تلفنی مجدد با خانواده را نیز پیدا کردم. بازجو یک پرسش کتبی دیگر نیز داد که در سلول به آن پاسخ دهم، و اجازه بردن عینک به سلول نیز به‌من داده شد. در بازجویی جدید علاوه بر موضوع تحصن اساتید پرسش‌هایی نیز درباره مسائل دیگر از قبیل واقعه 18 تیر 1378، حوادث دوران تصدی معاونت دانشجویی دانشگاه توسط من، جبهه مشارکت ایران اسلامی و سمت‌های من در این حزب مطرح گردید، که تا آن‌جایی که حضور ذهن داشتم، پاسخ دادم.

 

روز بیست‌وسوم- سه‌شنبه 23 تیر ماه 88

داشتن عینک امکان استفاده از قرآن، نهج‌البلاغه و مفاتیح را در سلول فراهم کرده است، در سلول یک جلد مفاتیح‌الجنان وجود دارد که فعلاً گاهی از آن استفاده می‌کنم.

روز جمعه 19 تیر ماه به سلول شماره 54 که قبلاً چند روزی را در آن سپری کرده‌ام و اکنون به سلول آـآآعمومی تبدیل شده است، منتقل شدم. غیر از من 4 نفر دیگر در این سلول زندانی هستند که اتهام همه آن‌ها امنیتی است، ولی هیچکدام در ارتباط با انتخابات دستگیر نشده‌اند. در این سلول یک دستگاه یخچال و یک دستگاه تلویزیون نیز وجود دارد.

انس با سلول انفرادی موجب شده است در این‌جا بسیار ناراحت و معذب باشم. به‌جز برنامه غذایی بقیه برنامه‌های خود را نمی‌توانم اجرا کنم و بیش‌تر وقتم به بطالت می‌گذرد. دعا می‌کنم اگر بنا نیست به این زودی‌ها آزاد شوم، هرچه زودتر به سلول انفرادی بازگردم. روز یکشنبه 21 تیر ماه یک‌نفر دیگر که دستگیری او تقریباً همزمان با من و در رابطه با انتخابات بوده به جمع ما اضافه شده است. میهمان جدید فرد بسیار با نشاط و پرشوری است که تاکنون در بازداشتگاه‌های مختلفی بوده و تازه به بند 209 منتقل گردیده است.

امروز یکی دو ساعت مانده به ظهر دوباره فرمان کوچ داده شد، و من وسایل خود را جمع‌وجور کرده و به سلول شماره 10 بند 240 انتقال پیدا کردم. در بند 240 غوغایی است، گویا زندانیان زیادی در حال انتقال به این بند هستند. اکنون دوباره در سلول انفرادی هستم و به این خاطر خداوند را شاکرم، بدون شک 4 روزی را که در سلول عمومی گذراندم از جمله سخت‌ترین روزهای بازداشتم بوده است. در سلول جدید یک جلد قرآن نیز وجود دارد و تصمیم گرفته‌ام قرائت و ختم قرآن را نیز به برنامه‌های خود اضافه کنم.

 

روز سی‌وهفتم- سه‌شنبه 6 مرداد ماه 88

4 هفته است بازجو سراغ مرا نگرفته است. کاملاً با سلول انفرادی و تنهایی انس گرفته و از نحوه گذران اوقات خود راضی هستم. با توجه به این‌که در درون سلول توالت فرنگی نیز وجود دارد، تنها بهانه‌ای که برای خروج از سلول وجود دارد استحمام است که طبق برنامه باید روزهای شنبه و چهارشنبه انجام شود، ولی در این‌جا به‌دلیل سرد بودن آب در بیش‌تر مواقع،  این دوبار خروج از سلول در هفته به‌طور متوسط به یک‌بار کاهش پیدا کرده است.

نگهبانان بند زحمت زیادی می‌کشند و برخورد آنان با زندانیان بسیار خوب است. با بیش‌تر این افراد رابطه عاطفی و دوستانه برقرار کرده‌ام، و پس از آزادی از زندان حتماً دلم برای آن‌ها تنگ خواهد شد. بیش‌تر نگهبانان افراد سالخورده‌ای هستند که به‌نظر می‌رسد بازنشسته بوده و به‌دلیل سنگینی کار زندان در این روزها به‌صورت موقت به کار فراخوانده شده‌اند، به‌طوری‌که وقتی از یکی از آن‌ها به‌خاطر زحماتی که برای ما می‌کشند تشکر کردم، در پاسخ من گفت که باید او از ما تشکر کند چرا که ما باعث شده‌ایم به‌کار گرفته شود و اگر ما نبودیم او اکنون بی‌کار در خانه نشسته بود.

عصر امروز پس از قریب یک ماه برای بازجویی فراخوانده شدم. بازجو فرد جدیدی بود و گفت پرونده من به او سپرده شده است. برخورد بسیار دوستانه‌ای داشت و از آن لحن تحکم‌آمیز گذشته نیز خبری نبود. روی صندلی و رو به دیوار نشستم، یک لیوان چای تعارف کرد و گفت اگر چشم‌بند اذیتم می‌کند، به‌شرط آن‌که پشت‌سر خود را نگاه نکنم، می‌توانم آن را بردارم. نوع برخورد کاملاً متفاوت با دفعات قبل بود و جلسه به‌جای بازجویی بیش‌تر به یک گپ‌وگفت دوستانه شباهت داشت. بازجو پرونده من را خوانده بود و در رابطه با نکاتی که برای او مبهم بود پرسش‌هایی مطرح کرد که پاسخ دادم. با اجازه بازجو پس از مدت‌ها با منزل تماس تلفنی گرفتم که کسی پاسخ نداد و من روی پیغام‌گیر خبر سلامتی خود را به‌اطلاع خانواده رساندم.

 

روز چهل‌ویکم- شنبه 10 مرداد ماه 88

از دیروز که چهلمین روز بازداشتم بود، برنامه غذایی خود را تغییر داده و تصمیم گرفته‌ام بقیه دوران بازداشت را روزه بگیرم.

عصر امروز نگهبان به‌سراغم آمد و گفت که بازجو با من کار دارد. چشم‌بند زده و به بخش بازجویی راهنمایی شدم. فرد دیگری غیر از بازجو به پیشوازم آمد و گفت از برادری که در زمینه مسائل دینی مطالعاتی دارد دعوت شده است به زندان آمده و با متهمان گفتگوی فکری داشته باشد، و از من خواست چنان‌چه مایل هستم جلسه‌ای با او داشته باشم. گفتم وضع روحیم مساعد بحث‌های فکری نیست ولی اگر او فکر می‌کند جلسه ممکن است مفید باشد، من حرفی ندارم. مرا به اتاقی راهنمایی کردند. فردی که در درون اتاق بود گفت می‌توانم چشم‌بندم را بردارم. چشم‌بند خود را برداشتم و پشت میزی که در اتاق قرار داشت روبروی او نشستم. روی میز برای پذیرایی دو لیوان چای و چند عدد بیسکویت قرار داشت، تعارف کرد که گفتم روزه هستم. پیش از شروع بحث، وضع روحی خود و عدم آمادگی برای بحث فکری، و این‌که این موقعیت اساساً برای چنین بحث‌هایی مناسب نیست، بیان کردم و گفتم شاید بهتر باشد که این گفتگو در بیرون زندان و فضای دیگری انجام گیرد. برخورد بسیار خوبی داشت و گفت که اگر علاقه‌مند به ادامه صحبت نیستم می‌توانیم جلسه را در همین جا ختم کنیم. نهایتاً با اعلام آمادگی من برای شنیدن بحث‌ها جلسه آغاز شده و حدود یک ساعت به‌طول انجامید، بیش‌تر بحث‌های او درباره مبانی نظری ولایت فقیه بود. در پایان پیشنهاد کرد که چند جلد از کتاب‌های صحیفه امام را در اختیار من قرار دهد تا در سلول مطالعه کنم و بحث در روزهای بعد ادامه یابد، که من با اعلام این‌که آمادگی روحی و ذهنی برای این کار را ندارم، از این کار امتناع کردم. بحث فکری در روزهای بعد ادامه پیدا نکرد، ولی یکی دو روز بعد دو جلد کتاب، یکی کتاب ولایت فقیه امام (س) و دیگری کتاب ولایت فقاهت و عدالت آیت‌الله جوادی آملی، برای مطالعه من در سلول فرستاده شد. کتاب امام را که در سال 1356 یکبار مطالعه کرده و از روی آن سه نسخه دست‌نویس برای قرار دادن در اختیار دیگران تهیه کرده بودم، به‌طور کامل خواندم ، که خاطرات آن سال‌ها را در ذهنم زنده کرد. بخش قابل توجهی از کتاب آیت‌الله جوادی آملی را نیز مطالعه کردم.

پس از پایان جلسه به من اجازه داده شد یکبار دیگر با خانواده تماس تلفنی بگیرم، این تماس از طریق تلفن اتاق محل کار بازجویان صورت گرفت و توانستم با مادر، خواهر و همسرم صحبت کنم.

 

روز چهل‌وسوم- دوشنبه 12 مرداد ماه 88

دیروز و امروز عصر نیز بازجویی من ادامه یافت. در پایان جلسه دیروز بازجو اطلاع داد که پرونده من از نظر او کامل است و قصد دارد آن را برای طی مراحل بعدی به مرجع ذیربط بفرستد. من قبلاً در بازجویی‌ها گفته بودم که در تنهایی خود به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر فعالیت سیاسی حرفه‌ای انجام نداده و در وبلاگ خود نیز مطلبی ننویسم. در ذکر علت این تصمیم نیز اضافه کرده بودم که این یادداشت‌ها معمولاً در فضای هیجانی، احساسی و واکنشی نوشته می‌شود و به همین دلیل بعضاً با خطاهای اخلاقی مثل افراط و تفریط، خروج از دایره انصاف، استفاده از تعابیر تند و نامناسب، ذکر موارد غیرمستند و مواردی از این قبیل همراه است، و من برای جلوگیری از تکرار این اشتباه‌ها تصمیم گرفته‌ام تا اطلاع ثانوی یادداشت سیاسی ننویسم. وقتی بازجو آخرین پرسش خود را که پس از آزادی چه‌کار خواهم کرد، مطرح نمود من همان مطلب را دوباره نوشتم.

بازجو در پایان جلسه بازجویی دیروز گفت که می‌خواهد مرا به سلول عمومی منتقل کند، من با توجه به برنامه‌ریزی که برای خود در سلول انفرادی انجام داده بودم، از او خواهش کردم اجازه دهد بقیه ایام بازداشت را نیز در همین سلول انفرادی بگذرانم، و او هم قبول کرد.

بازجویی عصر امروز بسیار مختصر بود و طی آن بازجو گزارش خبرگزاری فارس از سخنان آقای ابطحی و آقای عطریان‌فر را در جلسه دادگاه برای مطالعه در اختیار من قرار داد، و این اولین اطلاعاتی بود که از اوضاع بیرون به‌دستم می‌رسید.

روز چهل‌ونهم- یکشنبه 18 مرداد ماه 88

از یک هفته قبل که آخرین جلسه بازجویی برگزار شد، در انتظار آزاد شدن هستم. عصر امروز نگهبان به‌سراغم آمد و گفت که بازجو با من کار دارد. چشم‌بند زده و از سلول بیرون آمدم. بازجو در راهرو منتظرم بود دست من را گرفت و به سمت راهرویی که اتاق‌های بازجویی در آن‌جا قرار داشت، حرکت کردیم. از من پرسید که آیا می‌خواهم با خانواده‌ام ملاقات کنم، و من با این تصور که مدت زیادی تا آزادیم نمانده است، گفتم ترجیح می‌دهم با وضعیت ظاهری فعلی، لاغر شدن، ژولیدگی موهای سروصورت، و ملبس بودن به لباس زندان با مادر و همسرم روبه‌رو نشوم. دوباره موضوع انتقال به سلول عمومی را مطرح کرد، که من همان سخن پیشین مبنی بر ترجیح سلول انفرادی را تکرار کردم.

در راهرو به فردی که بحث فکری هفته قبل را به من پیشنهاد کرده بود و لهجه‌ای اصفهانی داشت برخورد کردیم. بازجو به او، که اورا حاج‌آقا خطاب می‌کرد، گفت که آقای خدایاری نه ملاقات می‌خواهد و نه می‌خواهد به سلول عمومی منتقل شود. من دلایل خود را برای حاج‌آقا نیز تکرار کردم، او پیشنهاد کرد که به‌دادگاه بروم و درآن‌جا صحبت کرده و همان مطالبی را که در بازجویی‌ها مبنی بر زمین گذاشتن قلم به دلیل اشتباهات گفته‌ام، بیان کنم. در پاسخ گفتم که من نمی‌توانم در آن‌جا صحبت کنم و اگر به دادگاه بروم هیچ حرفی نزده و سکوت خواهم کرد. روی پیشنهاد خود اصرار نکرد و من و بازجو به مسیر خود ادامه دادیم.

خواهش کردم تماس تلفنی دیگری با خانواده داشته باشم، موافقت کرد. در تماس با خانواده مطلع شدم که از طرف دانشگاه به آن‌ها اطلاع داده‌شده است که برای قبل از ظهر فردا یک ملاقات حضوری جور شده است، و آن‌ها قصد دارند فردا برای ملاقات با من به اوین بیایند. موضوع را به بازجو گفتم، او اظهار بی‌اطلاعی کرده و گفت با او هیچ هماهنگی صورت نگرفته است، و بدون اجازه او ملاقات امکان‌پذیر نیست. از او خواهش کردم اگر امکان دارد خودش اجازه ملاقات حضوری را بدهد، با این درخواست موافقت کرد و عصر فردا را برای این ملاقات تعیین نمود.

 

روز پنجاه‌ام- دوشنبه 19 مرداد ماه 88

عصر با اعلام نگهبان چشم‌بند زده و برای اعزام به محل ملاقات با خانواده از سلول بیرون آمدم. در راهرو با بازجویم برخورد کردم، مجدداً بر انتقال من به سلول عمومی تأکید کرد و من هم دوباره خواهش خود را تکرار کردم. به‌نظرم به اصرار من جهت ادامه اقامت در سلول انفرادی مشکوک شده است، گفت اگر نمی‌خواهم به سلول عمومی بروم باید کتباً درخواست کنم. شاید فکر می‌کند من دنبال افزایش مدت اقامت در سلول انفرادی و جمع کردن سابقه مبارزاتی برای خودم هستم، در حالی‌که من هدفی جز استفاده بهتر از وقت خود ندارم. قرار شد پس از برگشتن از ملاقات درخواست خود را بنویسم.

پس‌از خارج شدن از بند مأمور همراه اجازه داد چشم‌بند خود را بردارم، و با یک خودرو پژو 405 به سمت درب جنوبی بازداشتگاه حرکت کردیم.

مادر، همسر، برادر و دو خواهرم برای ملافات آمده‌بودند. ملاقات به‌صورت حضوری و در اتاقی که در نزدیکی درب اصلی زندان واقع بود، صورت گرفت. زمان ملاقات 20 دقیقه بود و مأمور همراه در جلسه نشسته و صحبت‌ها را ضبط می‌کرد. با خانواده درباره مسائل عادی و روزمره صحبت کردیم، روزهای سختی را پشت‌سر گذاشته بودند ولی روحیه‌شان خوب بود. مقداری شیرینی و آب‌میوه با خود آورده‌بودند، همسرم به همه شیرینی تعارف کرد، هم من و هم مأمور همراهم روزه بودیم، بقیه هم چیزی نخوردند.

پس از بازگشت به بند مجدداً با بازجو برخورد کرده و از او تشکر کردم. پس از نوشتن درخواست عدم انتقال به بند عمومی، از او درباره زمان آزادیم پرسش کردم، گفت مسائل دیگری وجود دارد که باید فردا درباره آن‌ها صحبت کنیم و آزادی من به نتایج گفتگوی فردا بستگی دارد. من که فکر می‌کردم بازجویی‌هایم به‌پایان رسیده و پرونده‌ام برای طی مراحل اداری آزادی به مرجع قضایی ارسال شده است، از این پاسخ بازجو بسیار نگران شدم. شبی که پس از ملاقات با خانواده می‌توانست یکی از بهترین شب‌های دوران بازداشت باشد، به یک کابوس تبدیل شده است.

 

روز پنجاه و یکم- سه‌شنبه 20 مرداد ماه 88

دیشب هم مثل شب‌های دیگر تا نزدیک صبح بیدار بودم، ولی بسیار سخت‌تر گذشت. پس از نماز صبح از فرط خستگی خوابم برد، وقتی نگهبان درب سلول را باز کرد تا مرا پیش بازجو ببرد، هنوز خواب بودم. این اولین باری بود که قبل از ظهر برای بازجویی می‌رفتم، همه بازجویی‌های قبلی در ساعات عصر انجام شده بود.

با چشم‌بند در اتاق بازجویی نشسته‌بودم که بازجوی خودم به‌همراه همان حاج‌آقای اصفهانی، که قبلاً ذکر او رفت، وارد اتاق شدند. پس از سلام و احوال‌پرسی معمول حاج‌آقا روی صندلی پشت‌سر من نشست و بازجویی را شروع کرد. همه وقت این جلسه که شاید بیش از یک ساعت به‌طول انجامید، به بازجویی شفاهی درباره نوشته‌های وبلاگم اختصاص داشت. بازجو بخش‌هایی از نوشته‌ها را که احتمالاً از نظر او مسئله‌دار یا مبهم بود، قرائت می‌کرد و درباره منظور من از این نوشته‌ها پرسش می‌کرد. من به بازجو گفتم که هرگز قصد آسیب زدن به ارکان نظام را نداشته‌ام و همیشه سعی کرده‌ام یادداشت‌هایم معطوف به مسائل درون نظام باشد، و اگر احیاناً در لحن نوشته‌ها تندی‌ها یا خطاهایی دیده می‌شود، ناشی از نوشته شدن مطلب در فضاهای واکنشی و احساسی است، و گفتم که تصمیم گرفته‌ام تا اطلاع ثانوی یادداشت سیاسی جدیدی ننویسم.

امروز بعدازظهر مرا پس از قریب دو ماه برای آرایش بردند، و سروصورتم در یکی از راهروهای بند توسط آرایشگر کوتاه شد.

 

روز پنجاه و چهارم- چمعه 23 مرداد ماه 88

چند روزی است که روزهای بسیار سختی را می‌گذرانم. پس از آرایش روز سه‌شنبه بسیار امیدوار بودم در یکی از دو روز گذشته آزاد شوم ، ولی وقتی دیروز عصر نگهبان سه جلد کتاب، دو جلد نوشته آقای رحیم‌پور ازغدی و یک جلد نوشته آقای ربانی خوراسگانی، برای من آورد و گفت بازجو گفته است آن‌ها را مطالعه کنم، یأس سراپایم را فراگرفت و فکر کردم آزادیم به تعویق افتاده است. دیشب و امروز برشدت بی‌تابی و ناامیدی‌ام افزوده شده است.

امشب اصلاً حال خوبی نداشتم، پس از افطار و ادای نماز مغرب و عشا به درگاه خدا شکایت برده و کلی گریه کردم، و بعد به قرآن پناه بردم. کتاب خدا را که باز کردم سوره یوسف آمد، مسجد محل ما امام جماعتی داشت که هر وقت در موقع استخاره سوره یوسف می‌آمد می‌گفت سختی زیادی دارد ولی عاقبتش بسیار خوب است، و حالا هم سوره یوسف آمده بود و هم صفحه‌ای آمده بود که در اواسط صفحه یوسف از زندان آزاد می‌شد. پاسخ پروردگار به التجای من مثل آب سردی بود که بر روی آتش التهاب درونم ریخته شد، گریه‌ام شدیدتر شد، اما این‌بار گریه نه از سر ناامیدی بلکه از شدت شرمندگی در مقابل لطف بی‌پایان معبود بود. مطمئن شدم زمان آزادی نزدیک است.

 

روز پنجاه و پنجم- شنبه 24 مرداد ماه 88

امروز عصر بازجو دوباره به سراغم آمد، و گفت که به خانواده‌ام زنگ زده و گفته‌اند برای آزادی من وثیقه بیاورند، راجع به مبلغ وثیقه سخنی نگفت. به توصیه بازجو به خانه زنگ زدم تا موضوع را پیگیری کنم، کسی جواب نداد.

 

روز پنجاه و ششم- یکشنبه 25 مرداد ماه 88

تمام روز منتظر بودم نگهبان درب سلولم را باز کند و خبر آزادیم را بدهد. نزدیک افطار دوباره بازجو به سراغم آمد، و مرا با خود برد تا دوباره تلفن زده و موضوع وثیقه را پیگیری کنم. در تماس تلفنی با خانه اطلاع پیدا کردم که سندی برای وثیقه جور شده ولی یک نقص ثبتی دارد که قرار است فردا به دنبال رفع آن بروند.

 

روز پنجاه و هفتم- دوشنبه 26 مرداد ماه 88

امروز هم تا عصر خبری نشد. بازجو شماره تلفن خانه را از من گرفت، تا دوباره زنگ زده و پیگیر موضوع باشد. بعداز حدود یک‌ساعت نگهبان وارد سلول شد و گفت وسایل خود را جمع کرده و آماده اعزام برای آزادی باشم. کار رفع مشکل سند وثیقه تا بعدازظهر طول کشیده بود و خانواده نتوانسته بودند سند را به‌موقع به دادستانی برسانند، ولی بازجو با پیگیری و تماس با تلفن همراه قاضی موفق شده بود مشکل مرا در خارج از ساعت اداری حل کند.

امروز حدود ساعت 8 بعدازظهر از زندان آزاد شدم، و اگر لطف و همکاری بازجو نبود این آزادی امروز هم محقق نمی‌شد و باید تا فردا منتظر می‌ماندم. در موقع ترک بند از بازجو تشکر کرده و از او خواستم اگر ممکن است هماهنگ کند تا من بتوانم لباس زندان خود را به‌عنوان یادگاری با خود ببرم و در موقع نماز از آن استفاده کنم، او هم تلاش خود را کرد، ولی مسئولین زندان این اجازه را ندادند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 9:54 |

به نام خدا

 “نام هاشمی در تاریخ با درخشندگی و به نیکی ثبت خواهد شد.”

جمله فوق در زمان استانداری آقای احمدی‌نژاد در اردبیل بر زبان ایشان جاری شده است. اشتباه نکنید منظور گوینده از هاشمی در این کلمه قصار، هاشمی ثمره نیست، هاشمی رفسنجانی است!

نمی‌دانم چرا پس از دیدن این جمله یاد آقای طبرزدی افتادم.

احمدی‌نژاد و طبرزدی دو تن از اعضای فراکسیون کوچکی بودند که در سال‌های اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی در جنبش اسلامی دانشجویی شکل گرفت. اختلاف اعضای این حلقه کوچک با بدنه اصلی دانشجویان مسلمان پیش و بیش از آن‌که عقیدتی باشد، ریشه در خصلت‌ها داشت. افراط و تفریط، عدم اعتقاد به روابط دموکراتیک در درون تشکیلات، خودمحوری و قدرت‌طلبی از مهم‌ترین خصلت‌های اعضای حلقه انشعابیون بود. سازمان‌دهی برای انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها را می‌توان اثرگزارترین فعالیت این حلقه در دوران حیات امام به‌حساب آورد.

پس از رحلت حضرت امام اعضای گروه با توجه به ارتباطاتی که با ارکان مختلف قدرت برقرار کرده بودند، در مراکز کلیدی به‌خصوص صداوسیما، بیت رهبری، شورای‌عالی انقلاب فرهنگی، دولت، و ... وارد شده و رشد کردند.

طبرزدی، یکی از اعضای اصلی گروه، در همان سال‌های اول پس از رحلت امام اتحادیه انجمن‌های اسلامی فارغ‌التحصیلان و دانشجویان را بنیان نهاد. مهم‌ترین ویژگی این اتحادیه، که از افراد بسیار معدودی تشکیل می‌شد و آقای طبرزدی همه‌کاره آن بود، افراط و غالی‌گری بود. این گروه برای اولین بار لقب “امام” را برای مقام رهبری و عنوان “آیت‌الله” را برای آقای هاشمی رفسنجانی به‌کار برده و عبارات بسیار تملق‌آمیزی را درباره مقامات عالی‌رتبه نظام مورد استفاده قرار داد. فرآیند استحاله آن گروه غالی متملق به این گروه تندرو مخالف نظام جمهوری اسلامی که هیچ اصولی را برنمی‌تابد، مدت زیادی به‌طول نیانجامید. نشریه پیام دانشجوی بسیجی که در آن سال‌ها توسط طبرزدی منتشر می‌شد، این فرآیند استحاله را به‌خوبی بازنمایی می‌کند. نه آن غالی‌گری از سر ارادت بود، و نه این تندروی از سر مخالفت اصولی می‌باشد. این دو حالت دوروی سکه خودمحوری و قدرت‌طلبی است.

به‌نظر می‌رسد که یار دبستانی آقای طبرزدی نیز گام در همین راه نهاده است. تا این‌جا در نگاه او هاشمی، که قرار بود تاریخ نام اورا با درخشندگی و نیکی ثبت کند، به مروج اشرافیت تبدیل شده است، همه دولت‌های پس از انقلاب نیز که از آن‌ها بانام دولت کریمه و نظام مقدس یاد می‌شده است ناکارآمد، اهل سوء استفاده و خائن بوده‌اند. در مناظرات و برنامه‌های تبلیغاتی اخیر رییس دولت نهم حریم شخص امام نیز از اتهامات مشابه مصون نمانده است. برای مقایسه این نظرات با نظرات دوران انتقال آقای طبرزدی مراجعه به شماره‌های نشریه پیام دانشجوی بسیجی و مشاهده تشابه این دو روند حرکتی بسیار مفید است.

نحوه ادامه حرکت آقای احمدی‌نژاد و دوستان وی به نتایج انتخابات بیست‌ودوم خرداد هشتادوهشت بستگی دارد. آن‌چه مسلم است اولویت اول این فرقه حفظ صندلی ریاست جمهوری به‌هر قیمت ممکن است، که البته با توجه به شرایط موجود، حتی با کمک نیروهای غیبی اجرایی و نظارت، غیرممکن به‌نظر می‌رسد.

گام دوم، در صورت مؤفقیت در گام اول، که البته بسیار بعید است، به‌احتمال زیاد زمینه‌سازی برای مادام‌العمر کردن ریاست جمهوری برای آقای احمدی‌نژاد خواهدبود، و در صورت شکست در آن گام، که بسیار محتمل‌تر است، دعا برای عاقبت به‌خیری بهترین هدیه‌ای است که می‌توان به آقای احمدی‌نژاد و دوستانشان تقدیم کرد.

... و در هر صورت، همه باید از شر فتنه‌های شیاطین به خدای بزرگ پناه ببریم.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 11:35 |

به نام خدا

 می‌گویند فردی که منطق را قبول نداشت، خدمت مرحوم علامه طباطبایی رسید، و برای ثابت کردن ادعای خود شروع به استدلال کرد. همان‌طوری که مدعی با شور و هیجان برای اثبات معتبر نبودن قوانین منطق، پشت‌سرهم گزاره‌هایی را به‌عنوان دلیل قطار می‌کرد، مرحوم علامه زیر لب جابه‌جا می‌گفت: صغری، کبری، نتیجه! مدعی بخت برگشته با غرور و تبختر نیشخند می‌زد، و فکر می‌کرد رقیب را منکوب کرده است، در حالی که در طول بحث جز ارایه سند بر علیه ادعای خود کاری نکرده بود...

اگر چه خنده‌ای بر لب داشت و سعی می‌کرد خود را آرام و مسلط نشان دهد، ولی کاملاً معلوم بود که عصبی و دستپاچه است. مجری برنامه از او خواست تا با بینندگان برنامه سلام‌وعلیکی داشته باشد، ولی انگار نشنید. اگر تذکر مجدد مجری نبود، بدون سلام سخنان اصلی خود را شروع کرده بود...

رقیب او روزی که پس از بیست و چند سال فاصله گرفتن از قدرت، وارد عرصه تلاش برای کسب قدرت سیاسی شد، گفته بود اگر نسبت به قانون‌گریزی رییس قوه اجرایی، و احیای روحیه خودکامگی و دیکتاتوری در کشور احساس خطر نمی‌کرد، هرگز وارد صحنه نمی‌شد.

... بحث را که شروع کرد، معلوم بود به هدف خود نخواهد رسید. گویا مأموریت آن شب او اثبات درستی نگرانی رقیب بود. مثل همیشه ابتدا خود را “ملت ایران” نام نهاد، و به‌عنوان حق مطلق در مرکز هستی قرار داد. سپس به تشریح توهم خویش درباره ائتلاف همه برای مخالفت با خود پرداخت. از توطئه هماهنگ دولت‌های بیست و چند سال گذشته برای مقابله با دولت امروز او سخن گفت. از هماهنگی سه رقیب فعلی، که یکی از آن‌ها نخست‌وزیر امام، دیگری از اصحاب سر امام، و سومی فرمانده سپاه امام در دوره دفاع مقدس است، برای تخریب خود خبر داد. ادعا کرد اسناد خیانت همه را زیر بغل دارد. از همه کارهایی که انجام داده است در حد اموری مقدس دفاع کرد. وزرای کشور فعلی، مرد چند صد میلیاردی، و قبلی، دکتر قلابی، را در حد قسیسینی که برای خدمت به مردم به زندگی مرفه خویش پشت پا زده‌اند، بالا برد. و ...

برای این‌که کسی به دیکتاتوری خود اعتراف کند، لازم نیست بگوید “من دیکتاتور هستم”، هیچ دیکتاتوری این چنین نکرده است. برای اقرار به خودکامگی همین کافی‌است که انسان همه کارهای خود را درست بپندارد، فکر کند غیر از او کسی چیزی نمی‌فهمد، همه را مخالف و دشمن خویش تصور کند، دیگران را به هر طریق ممکن از دروغ و فریب گرفته تا تهمت و افترا و پرونده‌سازی تخطئه کند و ... و او آن‌شب همه این کارها را انجام داد...

...رقیب او، که از همیشه آرام‌تر به‌نظر می‌رسید، متین و مطمئن دغدغه‌های خود را بیان می‌کرد، و هر از چندگاهی به این موضوع که همین نحوه برخورد او، وی را به آمدن به صحنه ترغیب کرده است، اشاره می‌کرد: صغری، کبری، نتیجه...

... از بس شیفته فضایل خویش، و سرمست از افشاگری درباره دیگران بود، متوجه گذر زمان نشد. در پایان برنامه وقتی مجری اعلام کرد “کات”، صدای او از پشت میکروفونی که در حال خاموش شدن بود به‌گوش می‌رسید که می‌گفت هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. نمی‌دانم ایشان وقتی‌که در آخرین سکانس زندگی از کارگردان زندگی و مرگ فرمان “بازی تمام شد” را می‌شنوند، بازهم حرفی برای گفتن خواهند داشت؟...

به ما خبر داده‌اند زیان‌کارترین افراد کسانی هستند که تلاش‌های شبانه روزی آن‌ها در این دنیا جز تباهی نمی‌افزاید، و خودشان چنین گمان می‌کنند که در حال انجام کارهای نیکو هستند. بزرگ‌ترین دشمن این زیان‌کاران، که از آنان نیز نگون‌بخت‌ترند، کسانی هستند که با علم به این زیان‌کاری از آنان حمایت کرده و شتاب سقوط خود و ایشان را تشدید می‌کنند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 7:40 |

به نام خدا

 داشتم آسمان ریسمان‌های دکان‌داران اصول‌گرایی را درباره موضوع تشکیل کمیته صیانت از آرا می‌خواندم، به یاد داستان حضرت ابراهیم (ع) افتادم که به حضرت حق عرض کرد:

 ”خدایا به‌من نشان بده که چگونه مرده‌ها را زنده می‌کنی؟“

 بنده‌ای از بندگان خدا، که از طرف او به نبوت برگزیده شده است، در باره یکی از اصول اصلی رسالت خویش یعنی معاد دچار ، اگر نگویم تردید، عدم اطمینان شده بود، و چنین جسارتی را به خود داده بود که در ‌باره چنین موضوع مهمی، که خداوند قبل از آن بارها بر قطعی بودن آن تأکید کرده بود، پرسش کند.

 با خودم فکر کردم که اگر اختیار تشکیلات بارگاه الهی در دست افرادی با نگاه و تفکرات شورای نگهبان، روزنامه کیهان، احزاب محافظه‌کار، دولت مهرورز، و این قبیله سوار بر اسب مراد بود، از درگاه ربوبی چه واکنشی در مقابل این پرسش ابراهیم صادر می‌شد. عکس‌العمل‌های زیر به ذهنم رسید:

 1-      در هیچ‌کدام از کتاب‌های آسمانی پیشین حق پرسش درباره معاد به پیامبران داده نشده است، لذا این پرسش غیرقانونی است و پاسخ ندارد.

2-       این سخنان از سنخ سخنان نمرود و اطرافیان بت‌پرست او می‌باشد، به‌نظر می‌رسد ابراهیم تحت تأثیر تبلیغات دستگاه حکومت نمرودی قرار گرفته است.

3-      کسی که موضوعی به این روشنی و وضوح را درک نمی‌کند، شایستگی نبوت حضرت حق جل‌وعلا را ندارد، به نظر می‌رسد در رابطه با احراز صلاحیت وی جهت پیامبری اشتباهی رخ داده است، باید در خصوص این صلاحیت تجدیدنظر گردد.

4-      این سخنان از القائات شیطان است و اگر برخورد شدید قهرآمیز با آن صورت نگیرد، ممکن است در اعتقاد راسخ خداپرستان رخنه ایجاد شود.

5-      این نوع پرسش‌ها که پایه‌های اصلی توحید را نشانه رفته‌اند از مصادیق بارز براندازی نرم به‌شمار می‌روند، و لازم است پرونده مطرح‌کنندگان آن‌ها به دستگاه قضایی ارجاع گردد.

6-      اگر سابقه ابراهیم از زمان خلقت حضرت آدم مورد بررسی قرار گیرد، حتماً می‌توان اسنادی مربوط به خانه‌های عنکبوتی نفوذی‌های ابلیس در میان یکتاپرستان پیدا کرد.

7-      برای مقابله با عوارض ناشی از این پرسش باید نیمه‌پنهان ابراهیم افشا گردد.

8-      ...

 خداوند فرمود: ”خلیل ما! مگر ایمان نداری؟“

ابراهیم عرض کرد: ”چرا پروردگار من! ولی می‌خواهم قلبم مطمئن شود.“

و خداوند نحوه زنده کردن مردگان را به او نشان داد. به همین سادگی!

 کسانی که موضوع صیانت از آرا را مطرح کرده‌اند، در واقع این پرسش را از مجریان و ناظران دارند که: ”مسئولین عزیزی که وظیفه پاسداری از رأی ما به‌شما سپرده شده است، ما می‌خواهیم ببینیم، نه بدانیم، چگونه رأی‌گیری می‌کنید؟ چگونه آرا را می‌شمارید؟ آرای شمرده شده چگونه باهم جمع می‌شوند؟ ستاد مرکزی انتخابات آرای افراد را در چه ضریبی ضرب می‌کند؟ و ...“

 واقعیت این است که ما به سلامت انتخابات ایمان نداریم، ولی شما فرض کنید ایمان داریم و می‌خواهیم اطمینان قلبی پیدا کنیم.

 شما فکر می‌کنید اگر پروردگار شخصاً مسئول برگزاری انتخابات بود در مقابل این درخواست ما چه پاسخی می‌داد؟

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:24 |

به نام خدا

 آقای رییس جمهور!

امروز از یکی از دانشجویانم، که فردی غیرسیاسی و بسیار مؤدب است و در رشته مهندسی معدن دانشگاه تهران تحصیل می‌کند، شنیدم که جنابعالی در جلسه با فرماندهان نیروی انتظامی به آن‌ها توصیه فرموده‌اید اراذل و اوباش را برای آدم شدن به کار در معادن تبعید کنند. به دانشجویان عزیزم، که چه‌بسا خود را مخاطب این موضوع  تصور کرده و آن را توهین به خویش تلقی می‌کنند، توصیه می‌کنم کریمانه از کنار این سخنان بگذرند و آن را خیلی جدی نگیرند، کمااین‌که اگر خودم هم این سخنان را از طریق رسانه‌ها شنیده بودم واکنشی به آن نشان نمی‌دادم. با این‌همه، آن‌چه باعث شد قلم به‌دست بگیرم و این نامه سرگشاده را خدمت شما بنویسم، حالت بهت و تأثری بود که در آن دانشجو مشاهده کردم. من به‌عنوان معلمی که قریب بیست سال است در دانشکده مهندسی معدن دانشگاه تهران تدریس می‌کند، و طی این مدت سعی کرده‌است هرگز نسبت به احساسات و دغدغه‌های دانشجویانش، که از جمله پاک‌ترین فرزندان میهن هستند، بی‌تفاوت نباشد، نمی‌توانم احساسات او را نادیده بگیرم، و نگارش این نامه کوچک‌ترین کاری است که می‌توانم در ابراز هم‌دردی با او، و سایر دانشجویان این رشته انجام دهم.

 آقای رییس جمهور!

هر کتاب تاریخ تمدنی را که بگشایید ملاحظه خواهید فرمود دو صنعت معدن‌کاری و کشاورزی اولین صنایعی بوده‌اند که در سطح کره زمین به‌وجود آمده و توسعه یافته‌اند. اگر اندکی در این حوزه مطالعه کنید درخواهید یافت که تاریخ پیشرفت تمدن بشری و تاریخ توسعه معدن‌کاری چنان همبستگی شدیدی باهم نشان می‌دهند که دوره‌های تمدن انسان را با محصولات معدنی نام‌گزاری کرده‌اند. لابد شما هم مثل من تعابیری مثل دوره پارینه‌سنگی، عصر مفرغ، عصر آهن و مواردی از این قبیل را که در کتاب‌های دوره ابتدایی هم از آن‌ها نام برده شده بود، به‌خاطر دارید. اگرچه امروز معدن‌کاری و کشاورزی از جمله مظلوم‌ترین بخش‌های صنعت هستند، ولی بدون تردید تمدن عظیم بشری حیات خود را، چه در حدوث و چه در بقا مدیون این دو بخش است.

 آقای رییس جمهور!

معدنچیان و کشاورزان زحمت‌کش‌ترین و سودمندترین اقشار جامعه هستند که بدون ادعا در دورافتاده‌ترین نقاط کشور به تولید ثروت ملی مشغولند، و روزی خود را با تلاش خستگی‌ناپذیر از دل زمین بیرون می‌کشند. سخن به گزاف نگفته‌ایم اگر بگوییم این دو قشر روزی خود را مستقیماً از دست خدا دریافت می‌کنند. اکرام این صاحبان بوسه‌گاه پیامبر نه به صدقه و اعانه، که به حفظ منزلت آنان است.

 آقای رییس جمهور!

آیا اطلاع دارید که مهد مدیریت جدید، که بدون تردید در پیشرفت‌های شگفت صنعتی پس از قرن هیجدهم میلادی نقش بی‌بدیلی داشته، معدن بوده است؟ آیا می‌دانید هم تایلور، بنیان‌گزار مکتب مدیریت علمی، و هم فایول پایه‌گزار مکتب مدیریت اداری نظریه‌های مدیریتی خود را براساس تجربیات‌شان در محیط‌های مرتبط با صنعت معدن‌کاری صورت‌بندی کرده‌اند؟

 آقای رییس جمهور!

این که تصور فرموده‌اید معدن محل کار اراذل و اوباش است، مسبوق به سابقه می‌باشد. در گذشته هم به علت ماهیت سخت و خطرناک معدن‌کاری، غالباً برای کار در معادن از مجرمین و بردگان استفاده می‌شده است، تا این‌که در سال 1185 میلادی کشیشی به‌نام اسقف Trent حقوقی مشابه حقوق اجتماعی سایر صنعت‌کاران را به معدنچیان اعطا نمود. نمی‌دانم خبر این تحول به‌گوش شما نرسیده است، یا این‌که فکر کرده‌اید مربوط به تمدن غرب بوده و به درد جامعه اسلامی و ملت ایران نمی‌خورد؟

 آقای رییس جمهور!

شاید کشورهای پیشرفته و ثروتمند، که کم‌تر به مواد معدنی تکیه داشته و بیش‌تر درآمد خود را از طریق تولید دانش و فن‌آوری کسب می‌کنند، و چه‌بسا صنعت معدن‌کاری در آن‌ها رو به افول است، بتوانند نقش معدن‌کاری را در تمدن فراموش کنند، ولی از رییس جمهور کشوری که هنوز منابع زیرزمینی بیش‌ترین سهم را در اقتصاد آن دارد، چنین برخوردی بعید، غیرمنصفانه و غیر قابل درک است.

 آقای رییس جمهور!

اگر به خاطر داشته باشید چند سال پیش یکی از کارگردانان نامی کشور فیلمی ساخت که سوژه اصلی آن یک پرستار بود، برخی از پرستاران موضوع این فیلم را که به ازدواج موقت مربوط می‌شد، توهین به‌خود تلقی کرده و به تحرکاتی از قبیل تجمع در مقابل برخی نهادها دست زدند، که این تحرکات از طرف برخی از رسانه‌ها و جریان‌های هم‌فکر شما مورد پشتیبانی نیز قرار گرفت. آیا به‌نظر شما اکنون افراد درگیر در صنعت معدن‌کاری حق دارند این فرمایش شما را توهین به‌خود بپندارند، و نسبت به آن اعتراض کنند؟ اگر در اعتراض به این توهین بخواهند تحرکاتی انجام دهند، فکر می‌کنید از طرف دولت، نیروی انتظامی، و رسانه‌های وابسته به جریان شما چه برخوردی با آنان بشود؟

 آقای رییس جمهور!

من شخصاً فکر می‌کنم شما قصد توهین به این قشر زحمتکش را نداشته‌اید، و این سخن بدون اراده بر زبانتان جاری شده است، و تصور می‌کنم در سخنرانی‌های جنابعالی از این سنخ سخنان نسنجیده موارد متعددی را می‌توان سراغ گرفت. این اشتباهات پیامد طبیعی درازگویی و زیاد حرف زدن بوده و جوگیر شدن یکی از عوارض شایع شهوت زبان است. کمااین‌که در آموزه‌های دینی ما دو نتیجه اصلی افزایش کلام، کم شدن شرم و حیا، و زیاد شدن خطا اعلام شده است.

 آقای رییس جمهور!

تا آن‌جایی که شنیده‌ام پیامبر اکرم ما که اشرف مخلوقات است، از کم‌سخن‌ترین افراد بوده است، تا جایی که مخالفین به طعنه او را گوش نام نهاده بودند، و قرآن از این لقب به‌عنوان صفت نیکوی او یاد می‌کند. با چنان پیامبری و چنین قرآنی شایسته نیست فرمانروایانی که خود را پیرو او می‌دانند، سرتاپا زبان باشند. درازگویی از همه ناپسند است، و از حاکمان ناپسندتر!

 آقای رییس جمهور!

در ادبیات مدیریت نوین واژه‌های صدای مخاطب، صدای مشتری، و صدای مصرف‌کننده تعابیر بسیار آشنایی هستند، و مدیران سازمان‌ها تلاش می‌کنند به جای حرافی، با هر روش ممکن صدای مخاطبین خود را بشنوند تا از این طریق مطالبات آن‌ها را دریابند، و در جهت پاسخ به این مطالبات حرکت کنند. به گمانم، شما در یک دوره ریاست جمهوریتان نه‌تنها به‌اندازه دو دوره مسئولیت رؤسای جمهور پیشین پول هزینه کرده و بیش از همه آن‌ها سفر خارجی و داخلی داشته‌اید، بلکه بسیار بیش‌تر از همه آن‌ها سخنرانی کرده‌اید. شما هم اگر برای مدیریت به‌جای زبان از گوش بهره بگیرید، هم مؤفق‌تر خواهید بود و هم از حجم خطاهایتان کاسته خواهد شد.

 آقای رییس جمهور!

فکر می‌کنید ما معدنچیان حق داریم از شما انتظار پوزش به‌دلیل این توهین را داشته باشیم، یا این انتظار را زیاده‌خواهی و نوعی براندازی نرم می‌دانید؟ هرچند، حق با شماست این انتظار، انتظار بی‌جایی است. من به‌خاطر ندارم در این سی سال عمر جمهوری اسلامی، به جز امام فقید کس دیگری صراحتاً از مردم به‌دلیل کوتاهی عذرخواهی کرده باشد.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:35 |

به نام خدا

 تعریف مهندس موسوی از خود که اصلاح‌طلبی است که دائماً به اصول برمی‌گردد، اگرچه سخن جدیدی جز تنبین بنیان اصلاح‌طلبی نبود، و پیش از آن بارها در کلام بنیان‌گزار اصلاحات با ادبیات دیگری بیان شده بود، ولی واکنش هر دو جریان سیاسی مطرح در کشور یعنی اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران را برانگیخت.

 اظهار نگرانی برخی اصلاح‌طلبان، به‌خصوص جوانان مار گزیده، که از مدعیان اصول‌گرایی چیزی جز دروغ، عوام‌فریبی، تحریف روح رحمانی دین و منحصر کردن آن به مناسک و قالب‌های خشک و انعطاف‌ناپذیر ظاهری، استفاده ابزاری از ارزش‌های انقلاب اسلامی و دفاع مقدس برای کسب و حفظ قدرت خودکامه، اتلاف منابع مردم، تبدیل فرصت‌های بزرگ ملی و فراملی به تهدید، به‌خطر انداختن منافع ملی و استقلال کشور، تحدید آزادی‌های اساسی مردم و زیر پا نهادن کرامت انسانی شهروندان، بی‌توجهی به الزامات جمهوریت مبتنی بر مردم و احیای روش‌های حکومتی ناصرالدین‌شاهی در ذهن نداشتند، طبیعی به‌نظر می‌رسید، و قابل درک بود. آن‌ها با توجه به صدماتی که طی سالیان متمادی از طرف منسوبین، و منصوبین، به اصول‌گرایی به کشور و مردم وارد شده بود، از هر ریسمان سیاه و سفیدی که اندک مشابهتی با آنان داشته باشد، وحشت داشتند.

 اما در جناح محافظه‌کاران تمامت‌خواه، که نام اصول‌گرا بر خویش نهاده‌اند، واکنش به سخنان میرحسین از نگرانی فراتر رفته و به هراس تبدیل شد، و نه بدنه که سردمداران جناح را تحت تأثیر قرار داد. به‌طوری که برخی از آن‌ها بلافاصله وارد میدان شدند، و در قامت متولیان انحصاری اصول، اصول‌گرا بودن مهندس را تکذیب کردند. این واکنش شتاب‌زده نیز قابل درک بود و آسیب‌پذیر بودن شدید محافظه‌کاران را از این نقطه نشان می‌داد.

 یکی از ویژگی‌ها و مزیت‌های منحصربه‌فرد مهندس موسوی این است که ورود او به عرصه فعالیت‌های سیاسی و اجرایی، با توجه به شخصیت پاک وی، و خاطره‌ای که درباره نسبت او با انقلاب و امام در ذهن جامعه وجود دارد، امکان بازخوانی و یادآوری اصول بنیادین شکل‌گیری نظام جمهوری اسلامی را، که طی سال‌های پس از رحلت امام عمداً به‌فراموشی سپرده شده است، فراهم می‌کند، و این بازخوانی نتیجه‌ای جز از رونق افتادن بازار فریب اصول‌گرایان دروغین نخواهد داشت.

 اگر اصول‌گرایی را پای‌بندی به مبانی انقلاب اسلامی و رهبری فقید آن بدانیم، چه کسی بهتر از مهندس موسوی، می‌تواند نماد و سخنگوی آن باشد؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید و بگوید که ”میزان رأی ملت است“ یکی از اصول لایتغیر انقلاب اسلامی است، و منظور امام از این سخن این بوده است که مردم تنها منبع مشروعیت بخشی به حاکمان در عرصه جامعه بوده و نظر آن‌ها حتی درباب موضوع مهمی مثل تغییر نوع حکومت نافذ است، چه کسی جرأت خواهد کرد از نظارت استصوابی فراتر از قانون سخن بگوید، و اختیار انتخاب مردم را محدود کند؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید و بگوید عدم مداخله نیروهای نظامی و انتظامی در سیاست حکمی قطعی و بدون تبصره، و از اصول جاودانه انقلاب است، چه کسی می‌تواند مقدرات همه حوزه‌های سیاسی و در رأس آن‌ها انتخابات را به دست نظامیان بسپارد، و سپاه و بسیج را به بهانه دفاع از انقلاب در قالب حزب پادگانی سازمان‌دهی کند؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید و بگوید که منظور رهبر فقید انقلاب از طرح ولایت مطلقه نه محدود کردن اختیار مردم و مشروعیت بخشیدن به ولی خودکامه مستبد، بلکه ایجاد امکان برای حکومت برآمده از مردم جهت رفع موانع نظری مردم‌سالاری بوده تا نظریه‌پردازان دینی نتوانند با تکیه بر برداشت خود از اصول اولیه دین قدرت انعطاف و حرکت را از حکومت در این جهان پرچالش گرفته و به کارآمدی جمهوری اسلامی آسیب بزنند، و بگوید که اولین خروجی این نظریه موضوع تشکیل مجمع تشخیص مصلحت و تصویب قانون کار، علی‌رغم مخالفت سینه‌چاکان امروز ولایت مطلقه بوده است، چه کسی جرأت خواهد کرد موضوع فراقانونی بودن ولی فقیه، و خارج بودن نهادهای تحت نظر او از نظارت مردم و نمایندگان آن‌ها را تئوریزه کند؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید و بگوید که امام مردم را ولی نعمت همه حاکمان دانسته، و ایجاد فرصت‌های برابر برای همه جهت کسب قدرت، ثروت، منزلت، و به‌خصوص فراهم کردن زمینه برای گردش آزاد اطلاعات برای آگاهی بخشی به مردم را وظیفه حکومت می‌دانستند، و صدور فرمان 8 ماده‌ای تاریخی امام در ضرورت حفظ حقوق مردم و پرهیز از تعدی به حریم آنان را در شرایط هیجانی اول انقلاب یادآوری کند، و بگوید حتی در دوران جنگ روزنامه‌های مخالف امام و جنگ تعطیل نشدند، چه کسی جرأت خواهد کرد به بهانه دفاع از ارزش‌ها و ایجاد امنیت اجتماعی حریم خصوصی افراد را مورد تعدی قرار داده و مانع‌تراشی بر سر راه تلاش قانونی افراد برای کسب قدرت سیاسی، دستیابی به امکانات اقتصادی، و رسیدن به منزلت اجتماعی را توجیه کند، و با کوچک‌ترین بهانه‌ای زمینه تعطیلی فله‌ای مطبوعات را فراهم کرده، یا روزنامه‌ها را وادار به نشر اخبار و تحلیل‌های غیرواقعی یا غیر ضروری یا چاپ تیترهای فرمایشی نماید؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید و از رابطه بین دانشجویان و امام رمزگشایی کند، و بگوید که حتی در زمان جنگ توجه به دانشگاه‌ها پس از جنگ، اولین اولویت امام بوده است، و برآشفته شدن امام از نظر برخی از بزرگان مبنی بر انحصار دخالت در امور سیاسی و انتخابات به روحانیون و منع دانشجویان از ورود به این عرصه را یادآوری کند و بگوید که امام این نظریه را خطرناک‌تر از منع دخالت روحانیون در امور سیاسی می‌دانستند، چه کسی جرأت خواهد کرد دانشگاه‌ها را مرکز فساد و در نتیجه فاقد صلاحیت لازم برای دخالت در امور کشور بداند، و دانشجویان فعال علاقه‌مند به مقدرات جامعه را به روش‌های مختلف از ستاره‌دار کردن تا دستگیری و ضرب‌وشتم تحت فشار قرار داده، و با تعطیلی نشریات و انجمن‌های مستقل دانشجویی، و ایجاد تشکل‌های فرمایشی و تقویت گروه‌های شبه‌نظامی در دانشگاه فضای نشاط و تلاش را از این محیط پویا سلب کند؟

 اگر میرحسین لب به سخن بگشاید...، و محافظه‌کاران از این می‌ترسند که میرحسین لب به سخن بگشاید.

 اصول اصیل انقلاب در بند اصول‌گرایان بدلی اسیرند و چیزهایی به‌عنوان میراث امام به جامعه ارایه می‌شود که هیچ نسبتی با امام و انقلاب ندارد. میرحسین موسوی این قابلیت را دارد که اصول را از بند اصول‌گرایان رهایی بخشیده و اصول‌گرایی مصادره شده را به موضع اصلی خود بازگرداند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:38 |

به نام خدا

در میان مکتوباتی که لباس رسانه به تن کرده‌اند، کیهان پدیده کم‌نظیری است. اگرچه سال‌هاست بابت این مکتوب پولی پرداخت نکرده‌ام، ولی سعی می‌کنم مطالب آن را حتی‌الامکان به‌صورت مرتب پی‌گیری کنم. زمانی که در دستگاه‌های دولتی مسئولیت داشتم، از روزنامه‌های خریداری شده از محل بیت‌المال استفاده می‌کردم، و از وقتی که در سمت معاونت اداری و مالی دانشگاه تهران دستور تحریم خرید این روزنامه را، به دلیل توهین به دو تن از اساتید دانشکده حقوق، صادر کردم، نسخه‌های الکترونیکی آن را می‌بینم.

وقتی روز پنجشنبه 24 بهمن ماه سرمقاله کیهان را، که در آن آقای خاتمی به ترور تهدید شده بود، دیدم، پیش خود اندیشیدم که اگر این روزنامه قرار بود مدافع اصلاح‌طلبان بوده، و  مقاله‌ای با همین سبک وسیاق در دفاع از ورود خاتمی به عرصه انتخابات بنویسد، چه می‌نوشت؟

آیا کیهان اساساً می‌تواند به اردوگاه اصلاح‌طلبان تعلق داشته باشد؟ به‌نظر من روزنامه کیهان پیش و بیش از آن‌که ارگان یک جریان فکری و سیاسی، یا رسانه‌ای برای اطلاع‌رسانی و آگاهی‌بخشی باشد، یکی از ابزارهای عملیاتی و اجرایی یک مکتب و منش خصلتی و رفتاری است. در این مکتب مبتنی بر ثنویت ”من“ و ”دیگران“، ”من“ خیر مطلقی است که امکان اشتباه و خطا از طرف او قابل تصور نیست، او معیار طریقت و مدار شریعت است. انتظار مراعات اصول انسانی، اخلاقی و دینی از طرف کیهان انتظار نابه‌جایی است، چرا که اصول مستقلی خارج از اراده و تمایلات ”من“ وجود ندارد، و اساساً قابل تعریف نیست. ”دیگران“، اگرچه از رستگاری روز بازپسین بی‌نصیبند، ولی به نسبت میزان سرسپردگی و کرنش در مقابل ”من“ و ذوب‌شدگی در او می‌توانند حق حیات داشته باشند. ”دیگران“ نیمه‌های پنهان متنوعی دارند که ممکن است خود نیز از آن آگاهی نداشته باشند، ولی اسناد آن نزد کیهان موجود است. مأموریتی که به عهده کیهان گذارده شده است به تسلیم کشاندن یا نابودی ”دیگران“ به هر شکل و روش ممکن از شایعه‌پراکنی گرفته تا دروغ‌بستن، از تعریف و تمجید گرفته تا اختلاف‌افکنی، از تخریب گرفته تا تهدید، و حتی زمینه‌سازی برای ترور است.

کسانی که می‌خواهند در محیط سیاسی- اجتماعی ایران حضور فعال داشته باشند، خوب است مطالب این روزنامه، به‌خصوص یادداشت روز، ستون گفت‌وشنود، و اخبار ویژه آن را پی‌گیری کنند. با اندازه‌گیری کمیت این مطالب و تحلیل ادبیات و محتوای آن به‌راحتی می‌توان شرایط جوی را در محیط اطراف ”من“ سنجید. بین حجم این مطالب و درجه بی‌ادبانه و تخریبی بودن لحن و ادبیات آن از یک طرف، و پس بودن هوای زیست‌گاه کیهان از طرف دیگر همبستگی کاملاً معنی‌داری وجود دارد.

تلاش برای تعامل منطقی و مبتنی بر اصول رسانه‌ای با کیهان اتلاف وقت و تلاشی بیهوده و عبث است. خاموشی بهترین جواب و واکنش به مطالب این روزنامه است. از این روزنامه نه انتظار دلسوزی و خیرخواهی باید داشت، و نه نگران اثربخشی محتوای مطالب آن باید بود. مهم‌ترین کارکرد بیرونی این جریده روحیه دادن به اردوگاه ”من“ و ایجاد رعب و تردید در میان ”دیگران“ است. پی‌گیری مطالب روزنامه فقط به‌لحاظ شناسایی فتنه‌هایی که در پشت آن نهفته است، و پرهیز از افتادن در دام‌های مکارانه آن اهمیت دارد.

روزنامه کیهان فاقد اصالت و هویت ذاتی است، و نباید آن را یک روزنامه ایدئولوژیک یا متعلق به یک تفکر خاص تصور نمود. می‌توان کیهانی را با همین خصلت‌ها تصور کرد که از اصلاح‌طلبان دفاع کند.

اگر کیهان اصلاح‌طلب بود، سرمقاله نویس روز پنجشنبه 24 بهمن ماه روزنامه چه می‌نوشت؟ به‌نظر من ابتدا اسنادی از نیمه پنهان اطرافیان رییس جمهور را در ارتباط با سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و اسراییل افشا می‌کرد، سپس ضمن دفاع از شخص رییس جمهور دوره چهار ساله ریاست جمهوری نهم را مورد نقد قرار می‌داد. این‌که با تندروی‌های این دولت و نحوه طرح موضوع هولوکاست اسراییل در موضع مظلومیت قرار گرفته و پشتیبانی بیش‌تر غرب را جلب کرده است، این‌که نحوه تعامل با دنیا و ادبیات ماجراجویانه دولت موجب به‌خطر افتادن منافع ملی در حوزه‌های مختلف از جمله دریای خزر و خلیج فارس شده و به خروج نام منافقین از فهرست گروه‌های تروریستی منجر شده است، این‌که ایران ملعبه دست کشورهای دیگری مثل روسیه، چین، هند، و... برای معامله آن‌ها با آمریکا قرار گرفته است، و مواردی از این قبیل می‌توانست موضوع این نقد باشد. پس از نقد دولت بی‌اثر شدن عوام‌فریبی‌ها با توجه به عملکرد چهارساله و بی‌اعتمادی مردم نسبت به رییس جمهور و وعده‌های او بیان می‌شد. سپس ضمن به‌رخ کشیدن و بزرگ‌نمایی بیش از حد خاتمی و محبوبیت او، ورود او را برای طرفداران رییس جمهور نگران‌کننده می‌خواند. در پایان نتیجه می‌گرفت که منافع اسراییل و منافقین، که با عملکرد چهار ساله این دولت از انزوا خارج شده‌اند، اقتضا می‌کند که در انتخابات آینده تلاش کنند رییس جمهور فعلی مجدداً انتخاب گردد، و اکنون که از رأی آوردن او کاملاً مأیوس هستند، تمام امید خود را به تقلب گسترده و جابه‌جایی آرا بسته‌اند، و اگر احساس کنند که دولت از انجام آن عاجز است جه‌بسا برای به‌هم زدن صحنه و تغییر فضای موجود رییس جمهور را به‌دست اطرافیان او که سابقه کارهای تروریستی نیز دارند، ترور کرده و گناه آن را به‌گردن اصلاح‌طلبان بیندازند. احتمالاً در جملات پایانی یادداشت نیز به ترور اسحاق رابین به‌عنوان حجت تحلیل اشاره می‌شد.

 اگر هم کسی به چاپ یادداشت فوق اعتراض می‌کرد، کیهان کاملاً طلبکارانه مدعی می‌شد که کاری کاملاً منطبق با منافع ملی انجام داده است و باید به دلیل افشای توطئه ترور رییس جمهور مورد تشویق قرار گرفته و نشان درجه 1 افشاگری به او داده شود.

کسانی که نگرانند کیهان در صورت چاپ چنین مطلبی به جرم تشویش اذهان یا توهین تعطیل شود، مطمئن باشند اگر روزی چنین مطلبی در این روزنامه چاپ شد، حتماً قبلاً همه مشکلات آن با مراجع ذیربط حل شده است. تعطیلی این روزنامه به‌دلایل امنیتی، قضایی، یا بحران مالی امر محالی است. تعطیل ناپذیر بودن یکی از ویژگی‌های ذاتی کیهان است.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 7:18 |

به نام خدا

وقتی موضوع شخصیت شاه سلطان حسین و تأثیر آن بر روی رفتار مردم مطرح گردید، برخی آن را حمل بر طنز پردازی و مطایبه‌ای با مخاطبین پنداشتند، برخی دیگر آن را نقل صرف یک حادثه تاریخی برای عبرت گرفتن دانستند، و جمع احتمالاً بزرگ‌تری، با توجه به نزدیکی فصل انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری آن را استعاره‌ای برای اعلام موضع در خصوص جریان‌ها و شخصیت‌های سیاسی روز تعبیر کردند. من تصور می‌کنم این طنز یا نقل تاریخی یا کنش سیاسی می‌تواند باب بحث درباره یک موضوع بسیار جدی و مهم را باز کند و آن بررسی نقش رهبران و حکمرانان در رفتار حکومت‌شوندگان است. موضوعی که اتفاقاً منشأ دینی دارد و در آموزه‌های دینی ما به آن پرداخته شده است.

حدیث بسیار مشهور ”الناس علی دین ملوکهم (مردم بر دین حکمرانانشان هستند)“ که از قول پیامبر اکرم نقل شده است یکی از اسناد دینی است که به این موضوع اشاره دارد. واژه دین در این حدیث، مانند بسیاری از احادیث دیگر، فراتر از اعتقادات دینی صرف بوده، و همه حوزه‌های اندیشه، اخلاق، و رفتار را دربرمی‌گیرد، و واژه ناس نیز بدیهی است که اشاره به تک‌تک افراد نداشته و متوسط جامعه را بازنمایی می‌کند. طبق این نقل شریف رهبران، چه بپذیرند و چه نپذیرند، مسئول بسیاری از رفتار متوسط شهروندان تحت مسئولیت خود هستند و باید در قبال آن پاسخ‌گو باشند.

حاکمان شجاع مردمی دلیر می‌پرورند، مردم کشوری که حاضر به فداکاری در راه آرمان‌های جمعی نبوده و سختی‌های این راه را تحمل نمی‌کنند، رهبرانی شاه سلطان حسینی دارند.

مدیران صادق جامعه را به سمت راستگویی و راست‌کرداری سوق می‌دهند، مردمی که در بین آن‌ها دروغ و فریب‌کاری با یکدیگر رایج‌ترین کالای بازار است، حکمرانانی دروغگو و عوام‌فریب دارند.

رهبران منصف مردم را منصف بار می‌آورند، اگر در جامعه‌ای انصاف کمیاب‌ترین کالا است، این متاع در بین رهبران حتماً کم‌یاب‌تر است.

حاکمان رئوف رواج رحم و شفقت را در بین شهروندان موجب می‌شوند، جامعه‌ای که مردم آن نسبت به‌یکدیگر رحم نمی‌کنند، حتماً، حکمرانانی دارد که به مردم مهر نمی‌ورزند.

رهبران اندیشمند کم‌حرف مردم را اهل تفکر، مطالعه و سکوت پرورش می‌دهند، اگر در جامعه‌ای مردم کم‌تر گوش می‌دهند و هر کسی منتظر است حرف طرف مقابل تمام شود تا حرف خود را بزند، حتماً رهبرانی دارد که سرتاپا زبانند و اعضایی مثل گوش و چشم را بایگانی کرده‌اند.

حکمرانان عادل و صالح مردم را عادل و نیکوکار بار می‌آورند، وجود ظلم، فساد، تبعیض، ویژه‌خواری، و پارتی‌بازی در یک جامعه نشان از مراتب بالاتری از این خصلت‌ها در مدیران دارد...

از قول حضرت امیر (ع) نقل شده است که فرمودند: ”مردم به رهبرانشان شبیه‌تر از پدرانشان هستند.“، مدیرانی که به‌دنبال بررسی معضلات اجتماعی جامعه خود هستند بهتر است پیش از هر کار دیگری روبه روی آیینه وجدان خویش بنشینند، و در خلوت رفتار و کردار خود را با بی‌رحمی، آن‌گونه که هست نه آن‌گونه که به دیگران می نمایند و گاهی خود نیز باور می کنند، مورد مداقه قرار دهند. همان طوری که برای مردم راه خداشناسی از مسیر خودشناسی می‌گذرد، برای رهبران نیز راه مردم‌شناسی از گردنه خودشناسی عبور می‌کند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 11:34 |

به نام خدا

کاش آن بزرگی که گفته بود بعد از جنگ و امام روزگار سختی در پیش خواهد بود و جان به در بردگان از معرکه جهاد و شهادت سه دسته خواهند شد، امروز زنده بود و می‌دید که چگونه این پیش‌بینی تحقق پیدا کرده است. گروهی با قرار گرفتن در مدار ارادت، ذوب‌شدگی، تملق و مدیحه‌سرایی فارغ از دغدغه‌های پاسخ‌گویی در سرای باقی میراث‌خوار نظام شده‌اند و با هزینه دین، امام، ارزش‌ها، و پیشرفت و استقلال کشور در حال بهره‌برداری از چرب و شیرین دنیا هستند و هر روز بر نردبان ما و منی قدرت سیری ناپذیر این جهانی بالاتر می‌نشینند. گروهی دیگر عطای انقلاب و حکومت دینی را به لقایش بخشیده و به زندگی روزمره خود مشغول شده‌اند. بالاخره گروه سومی هم هستند که اراده کرده‌اند بر همان عهد پیشین با امام و مردم پای‌بند مانده و خار در چشم و استخوان در گلو مقاومت کنند، و البته هر روز هزینه این پایداری را با به جان خریدن تهمت و افترا، و تحمل حبس و حصر، ضرب و شتم، ترور، و فشار و تنش پرداخت می‌کنند.

 سفرکرده عزیز این نوبت ما از صادق‌ترین، استوارترین، پرتلاش‌ترین و وفادارترین مردان دسته سوم بود، که تا آخر بر پیمان خویش پایدار ماند. من که چند سالی توفیق حشرونشر با او را داشتم، شهادت می‌دهم که کم‌تر کسی را به سادگی و یکرنگی، پرکاری و بی‌ادعایی، و خوش‌فکری و کم‌حرفی او سراغ دارم. او از مصادیق بارز کسانی بود که حزن و اندوه‌شان در دل پنهان، و فرح و شادی‌شان در چهره آشکار است.

 از بزرگ‌ترین فضیلت‌های او نمایندگی مردم در مجلس ششم بود، که اعضای آن، به‌دلیل کندتر بودن تیغ استصواب و باحیاتر بودن نیروهای غیبی اجرا و نظارت در زمان برگزاری انتخابات آن مجلس، موکلین خود را بسیار واقعی‌تر از مجالس قبل و بعد از آن نمایندگی می‌کردند. او نماینده و عصاره فضایل مردم شهری بود که فریاد ظلم‌ستیزی آن‌ها علیه نظام ستم‌شاهی در قبل از انقلاب، و پایداری، سخت‌کوشی و فداکاری‌شان در بعد از انقلاب، زبان‌زد خاص و عام است. فریاد پرصلابت و طوفانی ”کاخت کنم زیر و زبر یا ابن مرجانه“ مردم جهرم در نهضت سال‌های 56 و 57 مردم، هنوز در گوش نسل ما طنین‌انداز است.

 داغ فراق سعدایی عزیز مصیبت یاران دیگری مثل دادمان و بورقانی را در دلمان زنده کرده است. ما در حالی که در کنار برادر جانبازمان سعید حجاریان و رفیق دربندمان هادی قابل سوگوار چنین دوستان بی‌بدیلی هستیم، مشتاق و منتظر، و امیدوار به فضل پروردگار، در مسیر حرکت کاروان ابرار به‌سوی نقطه رهایی به تماشا ایستاده‌ایم، و مانند آن مرد درزی ساکن در مسیر گورستان، که با گذر هر جنازه از جلو مغازه خیاطی خود ریگی را درون یک کوزه می‌انداخت، با از دست دادن هر همسفری خود را با نوشتن مرثیه‌ای التیام می‌بخشیم.

 کسی چه می‌داند شاید تا موسم در کوزه افتادن این خیاط، زمان چندانی باقی نمانده باشد!

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 9:19 |

به نام خدا

 

فردای روز هفتم تیر سال ۱۳۶۰ امام در ملاقات عمومی با مردم از واقعه بزرگ انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی با صفت ”اتفاق منتظره“ یاد کردند. این حادثه، با توجه به فضاساری‌هایی که قبل از آن صورت گرفته بود، برای او غیرمنتظره و عجیب نبود.

 امروز بعدازظهر که خبر دانشگاه زنجان را از یکی از دوستان شنیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید سخنان امام درباره واقعه هفتم تیر بود. من هم با توجه به زمینه‌سازی‌هایی که درباره دانشگاه انجام شده و می‌شود، فاجعه رخ داده در دانشگاه زنجان را کاملاً منتظره می‌دانم. وقتی مطرح‌ترین نظریه‌پرداز رسمی حاکمیت و دولت نهم از موضع یک عالم دینی دانشگاه را مرکز بی‌بندوباری و لاابالی‌گری می‌نامد که جز فساد از آن برنمی‌خیزد، معاون مطیع و سرسپرده دانشگاه نیز به وسوسه می‌افتد از این مرکز فساد بهره‌ای برگیرد. وقتی کسی که در رأس آموزش عالی کشور قرار دارد، مدیران تحت امر خود را به‌صورت منظم به‌پای سخنان آن نظریه‌پرداز کشانده و مانند طفلان مکتبی دو زانو بر زمین می‌نشاند، و به‌جای دفاع از مجیط‌های تحت پوشش خود در مقابل تهمت‌ها، رهنمودهای سراسر افترای او را راهنمای عمل زیرمجموعه خویش قرار می‌دهد، مدیر رده چندم منزلت یافته در این سیستم نیز به‌صرافت می‌افتد برای خودشیرینی هم که شده برای آن سخنان سند تهیه کند.

 

عارضه دانشگاه زنجان اگرچه بسیار دردآور است، ولی نشانه بیماری مضمنی است که در جان جامعه لانه کرده و در حال نابودی اساس اجتماع است. نباید اجازه داد این حادثه به یک مسئله منفرد مجردی که ضعف شخصیت و بی‌تقوایی فردی علت آن بوده است، تقلیل یابد. چه‌بسا مقاماتی که خود باید پاسخ‌گوی این وضعیت باشند، بخواهند با کمک گرفتن از رسانه‌ها و تریبون‌های جکومتی و احیاناً قربانی کردن این فرد خود را در موضع دفاع از حقوق داتشجویان قرار دهند. برای جلوگیری از تکرار این‌گونه حوادث، در کنار پیگیری مجازات فرد مجرم، پرداختن به ریشه‌ها و مبانی و افشای روش‌هایی که به این نتایج منجر شده است، اهمیت اساسی دارد.

 

این که فردی در سطح معاون دانشگاه نسبت به دانشجویی نظر سوء داشته باشد بسیار تاسف‌بار است، ولی تأسف‌بارتر آن است که این فرد چنان اقتدار و امنیتی احساس کند که با تکیه بر اختیارات خود و استفاده از ابزار کمیته انضباطی، که فلسفه وجودی آن ایجاد انضباط در محیط دانشگاه است، جرأت بر زبان آوردن نیت پلید خود را پیدا کرده و به‌سمت عملی کردن آن حرکت کند.

 

اگرچه قدرت نفس فردی نقش مؤثری در حفظ سلامت انسان‌ها دارد، ولی در امر سیاست و مدیریت جوامع نمی‌توان فقط بر صلاحیت‌های فردی مدیران و تعهد پاسخ‌گویی آنان به وجدان یا خدا اعتماد کرد. نادرند کسانی که صرفاً با تکیه بر قوت شخصیت خود بر وسوسه‌های قدرت غلبه کرده باشند، امام یک استثناست، و بعید است، حداقل در کوتاه‌مدت، تکرار شدنی باشد. اندیشمندان علوم سیاسی با تکیه بر تجربیات طولانی بشری برای کنترل تمایلات نفسانی قدرتمندان و جلوگیری از عوارض ناگزیر آن مشروط کردن مشروعیت اعمال قدرت به اقبال مردم، محدود و زمان‌دار کردن دوره زمامداری، توسعه نظارت همگانی بر حاکمان توسط رسانه‌های آزاد و نهادهای مدنی مستقل، و پاسخ‌گو کردن حکمرانان در برابر نهادهای برآمده از متن مردم را پیشنهاد کرده‌اند، که این روش‌ها در کشورهای توسعه‌یافته کاملاً نهادینه شده است.

 

یکی از مهم‌ترین عوارض به قدرت رسیدن دولت نهم تضعیف نظارت همگانی از طریق محدود کردن رسانه‌های آزاد و به تعطیلی کشاندن نهادهای مدنی مستقل با هدف خارج کردن دولت از دایره پاسخ‌گویی به مردم بوده است. دانشگاه‌ها از این نظر بیشترین آسیب را دیده‌اند. تعطیل کردن بسیاری از انجمن‌های اسلامی مستقل، و غیرفعال کردن برخی دیگر از آن‌ها از طریق بالا بردن هزینه‌های فعالیت، تعطیل کردن بیش‌تر نشریات دانشجویی منتقد مؤثر، و سوق دادن برخی از آن‌ها به‌سوی محافظه‌کاری از طریق تهدید و اخطار، ایجاد و تقویت تشکل‌های حکومت ساخته، پلیسی و امنیتی کردن محیط‌های دانشگاهی، و به‌خصوص دانشجویی، با افزایش قدرت نهادهای شبه‌نظامی، کمیته‌های انصباطی و حراست‌ها از جمله کارهای انجام شده طی سال‌های اخیر بوده است. اگر انجمن‌های اسلامی فعال و پرنشاط در عرصه دانشگاه‌ها حضور داشته باشند، و اگر نشریات دانشجویی بیدار و جسور با نقدهای مستمر، ولو گزنده، خود مرتباً مدیران و نهادهای مرتبط با دانشجویان را به چالش بکشند، هیچ مدیری جرأت تصور خلاف را نخواهد داشت.

 

من خود مدت زیادی معاون دانشجویی بزرگ‌ترین دانشگاه کشور بوده‌ام و با علائق، خصلت‌ها، دغدغه‌ها و روحیات بدنه دانشجویان آشنایی کامل دارم، و معتقدم فضای دانشگاه‌ها، که به برکت گردش مستمر جوانان نخبه کشور در آن دائماً در معرض هوای تازه قرار دارد، سالم‌ترین محیط موجود در کشور است. دانشجویان، عزیزکرده‌ترین جگرگوشه‌های مردم  هستند، که به امانت به دانشگاه سپرده می‌شوند. ادب، وقار، متانت، صداقت، سادگی و معصومیت در ذات بدنه اصلی دانشجویان نهفته است. نسل خودشیفته و بی‌رحم ما در حق دانشجویان ظلم زیادی روا داشته است. آنان هنوز نتوانسته‌اند خود را از زیر سایه سنگین فرهنگ و گفتمانی که ما به‌عنوان ارزش‌های لایتغیر بر جامعه حاکم کرده‌ایم، نجات دهند. آنان هنوز اختیار انتخاب بسیاری از چیزهایی را که حق بدیهی و انسانی آن‌هاست، ندارند. آنان حتی باید در  محاورات روزمره از واژه‌های ابداعی ما استفاده کنند. آنان...

 

اجازه ندهیم این معصومیت بیش از این زخم بردارد.

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 8:11 |