تبليغاتX
این روزها

به نام خدا

اگرچه هنوز آیین نامه انتخابی شدن رؤسای دانشگاه‌ها از طرف وزارت علوم ابلاغ نشده بود، ولی چند وقتی بود که این روش در دانشگاه تهران اجرا می‌شد. برای اولین بار قرار بود رئیس دانشکده حقوق از طریق انتخابات تعیین گردد. دو نفر از اعضای هیأت علمی دانشکده نامزد ریاست بودند. یکی از آن‌ها، که من او را به‌خوبی می‌شناختم، استاد گروه علوم سیاسی بود. او از اساتید جوان دانشکده به‌شمار می‌رفت، و اعضای هیأت رئیسه دانشگاه، که من هم جزء آن‌ها بودم، در انتخابات از وی حمایت کرده و علاقه‌مند به انتخاب شدن او بودیم. نفر دوم از اساتید قدیمی گروه حقوق بود، من فقط نام او را شنیده بودم و آشنایی چندانی با ايشان نداشتم.

بالاخره انتخابات برگزار شد، و نفر دوم به عنوان رئیس دانشکده انتخاب شد. خدمت رئیس جدید دانشکده که رسیدم، اولین باری بود که با این استاد بزرگوار ملاقات می‌کردم. مردی موقر با ظاهری آراسته، جثه‌ای نه چندان تنومند، چهره‌ای گشاده، با عینکی ذره‌بینی، و صورتی اصلاح کرده روبه‌رویم نشسته بود. ادب و احترام در سخنان او موج می‌زد. رفتار به شدت مؤدبانه او مخاطب را به تواضع وامی‌داشت. به نظرم رسید که در خانواده‌ای اصیل رشد یافته و ادب و متانت با شخصیت او عجین شده است. بسیار ادیبانه سخن می‌گفت و کاملاً معلوم بود که این رفتار ترجمان و بازنمایی کننده شخصیت واقعی اوست.

به اعتبار مسئولیتی که در دانشگاه داشتم، ارتباط کاری نسبتاً مداومی با ایشان پیدا کردم، در جلسات شورای دانشگاه که هر دو شرکت داشتیم، از منظم‌ترین افراد بود. به موقع در جلسه حضور می‌یافت و حضوری اثرگزار داشت. هرگاه در جلسه لب به سخن باز می‌کرد، با ادبیات خاص خود موجب انبساط خاطر جمع می‌شد. در اظهارنظر نسبت به مسائل مختلف امساک نمی‌ورزید، و بدون‌پروا، ولی مؤدبانه، نظر خود را، و لو مخالف نظر جمع، بیان می‌کرد.

موضوع بازنشسته شدن اعضاي هيأت علمي آن روز هم مثل هميشه مورد بحث هيأت رئيسه دانشگاه بود. براساس سابقه اشتغال، سن، و رده علمي افراد، و مقررات استخدامي دانشگاه فرمولي تهيه شده و فهرست افرادي كه مطابق اين فرمول مشمول بازنشستگي مي‌شدند، به تفكيك دانشكده آماده شده بود. قرار بود در خصوص اين فهرست‌ها با رؤساي دانشكده‌ها مشورت شده و با لحاظ نظرات آنان و مصالح دانشگاه احكام بازنشستگي صادر گردد.

حضرت آيت‌الله نيز در فهرست افراد مشمول بازنشستگي دانشكده حقوق قرار داشت. وقتي اين فهرست خدمت رييس انتخابي دانشكده ارايه شد، ايشان به شدت با بازنشستگي حضرت آيت‌الله مخالفت كرده و تهديد كردند، كه اگر دانشگاه در اجراي تصميم خود مبني بر انجام اين كار جدي است، ترجيح مي‌دهند حكم بازنشستگي خودشان قبل از حضرت آيت‌الله صادر شود. بعدها، كه من ديگر در دانشگاه مسئوليت اجرايي نداشتم، شنيدم كه اين موضوع چند سال متوالي تكرار شده است. علي‌ايحال، رئيس دانشكده نهايتاً از بازنشستگي حضرت آيت‌الله جلوگيري كرد.

حضرت آيت‌الله، در دولت جديد رييس دانشگاه تهران شده‌اند، و هماهنگ با سياست جديد وزارت علوم مبني بر بازنشسته كردن اعضاي هيأت علمي ريشه‌دار، قديمي و مستقل، روند بازنشستگي در اين دانشگاه نيز سرعت بيشتري گرفته است. يكي از اولين كساني كه حكم بازنشستگي او توسط رييس جديد دانشگاه صادر شده است، همان رييس انتخابي دانشكده حقوق است.

شنيدم در توجيه انجام اين كار به قانون و مراعات عدالت استناد شده است. كاش همه ابتدا قانون و عدالت را در مورد خود اجرا مي‌كردند.

يوم الحسرهكه در انتظار همه ماست، روز انگشت به لب گزيدن كساني است كه آن‌چه را براي خود نمي‌پسندند، شايسته ديگران مي‌دانند، و به خصوص اين‌كه اسم اين كار را هم اجراي عدالت مي‌گذارند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 20:1 |

به نام خدا

من آن روز به چشم خويش جانبازي را، كه سالها پيش دو پايش را از دست داده بود، ديدم كه بر سر مي زد و مي گفت، تازه فهميده است كه پا ندارد.

من آن شب كودكاني را ديدم كه غريبانه مويه مي كردند و نوحه سر داده بودند كه:  "يتيمي درد بي درمان يتيمي" ، پدرانشان سالها قبل جان باخته بودند، ولي آنها، آن روز دريافته بودند كه پدر از دست داده اند.

من نمي توانم شب وداع مصلي را فراموش كنم، در حلقه هاي سياه پوش با شمعهايي روشن در دست، و چشماني پر از خون، خيره به آن محفظه شيشه اي، از سر استيصال ضجه مي زديم و التماس مي كرديم كه:  "مكن اي صبح طلوع".

گويي روحمان بود كه داشت از بدن خارج مي شد، و ما همچون محتضري در حال جان كندن بوديم.

نسل ما همه هويت و آرمانهاي خود را از امام دارد. هيچكس نمي تواند عمق ارتباط اين نسل را با او درك كند، و چه سخت است تحمل روزگار براي ما كه چند گاهي در عصر خميني زيسته ايم.

چگونه مي توانيم امام را براي نسلي كه روزگار او را درك نكرده است، توصيف كنيم؟ چگونه مي توانيم به فرزندانمان بقبولانيم كه اين پوستين وارونه، كه به نام ميراث خميني عرضه مي شود، و جز كينه و نفرت، و خشونت از آن برنمي خيزد، چيزي نيست كه ما ديده ايم، براي آن مبارزه كرده ايم، و نهايتاً آن را با رأي خود برگزيده ايم.

داغ اين حسرت در دل ما جاودانه خواهد ماند كه فرصتي فراهم نشد تا نحوه حكمراني امام را در دوران پس از جنگ، دوران صلح و آرامش و پيشرفت شاهد باشيم، و مردمسالاري ديني را با قرائت او تجربه كنيم، تا در اين بازار مكاره، دنياطلبان قدرت مدار و دشمنان قسم خورده او نتوانند هر چيزي را به نام دين و به نام او عرضه كنند.

در روز هجرت او بايد براي خويش مرثيه سرايي كنيم. اي روزگار چه مي شد تمام استعداد، توانايي و دارايي خود را به كار مي گرفتي و در هر عصر يك خميني تقديم جامعه جهاني مي كردي.

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 17:53 |

به نام خدا

-1-

سوم خرداد سال 61 بود. از زمان اعلام خبر آزادی خرمشهر ساعتی بیشتر نمی‌گذشت. در خیابان کریم‌خان از شدت شلوغی جای سوزن انداختن نبود. ماشین‌ها که در ترافیک فشرده متوقف بودند، چراغ‌های خود را روشن کرده و بوق می‌زدند. روی پل کریم‌خان چشمم به رحمان افتاد، با یک موتور گازی از سمت مقابل می‌آمد. چراغ موتور خود را روشن کرده بود و از شدت شعف و خوشحالی روی پای خود بند نبود. سرم را از شیشه ماشین بیرون آورده صدایش کردم، به سمت من برگشت، چهره‌اش چنان گشاده و لبخند کودکانه‌اش چنان مسحور کننده بود که مخاطب از خود بی خود شده و در موج احساس او و انرژی مثبتی که از او ساطع می‌گردید، غرق می‌شد. پس از خوش و بش مختصر و تبریک آزادی خرمشهر بوق‌زنان، و در حالی‌که با نگاه بدرقه‌اش می‌کردم، در لابه‌لای ماشین‌ها گم شد.

 

-2-

یکی از روزهای اوایل تابستان بود. گفت که با من کاری دارد. باهم به گوشه‌ای از راهرو دانشکده رفتیم. گفت که قصد ازدواج دارد و فرد موردنظر او از بچه‌های نازی‌آباد است، از من، که ساکن نازی‌آباد بودم، درباره او و خانواده‌اش پرسید. گفتم آن‌ها را نمی‌شناسم. نشانی خانه آن‌ها را به من داد و خواست درباره همسر آینده‌اش تحقیقات محلی بکنم. ابتدا استنکاف کردم. گفتم که این کار از من برنمی‌آید، ضمن این‌که معلوم نیست انجام این کار توسط یک جوان کم سن و سال و مجرد کار درستی باشد. او گفت که این کار هیچ عیبی ندارد، و اصرار کرد که من این کار را انجام بدهم. من هم پذیرفتم.

چند روز بعد جهت انجام مأموریت به محلی که نشانی آن را گرفته بودم، رفتم. بعدازظهر بود هرچه گشتم کسی را در خیابان ندیدم. وارد فروشگاه کتابی که باز بود، شدم. از فروشنده درباره دختر موردنظر و خانواده او پرسیدم. گفت خانواده متدین و خوبی هستند. از دختر هم خیلی تعریف کرد. من هم خوشحال از انجام کار و مثبت بودن نتیجه تحقیقات، اطلاعات کسب شده را در اختیار رحمان قرار دادم. خوشبختانه آن وصلت صورت گرفت. بعدها فهمیدم کسی که من از او تحقیق کرده بودم، پدر دختر بوده است.

بعدها رحمان مکرراً این خاطره را یادآوری می‌کرد و باهم می خندیدیم. به شوخی می‌گفت که هروقت با خانمش اختلاف پیدا می‌کند، هر دو مرا نفرین می‌کنند. می‌گفت من موقع دعوا با خانمم می‌گویم، خدا از سر تقصیرات این رفیق بی‌عرضه من نگذرد، اگر او کار تحقیق خود را درست انجام داده بود من الآن گرفتار تو نبودم، ... این حرف‌ها را می‌زد و بلندبلند می‌خندید.

 

 

-3-

اگر اشتباه نکنم سال 63 بود. رحمان یکی از مسئولین بعثه حضرت امام (س) در حج بود. آن سال قرار بود من هم با بعثه به زیارت خانه خدا مشرف شوم. قبل از سفر یک جلسه هماهنگی در تهران برگزار شد، تا اعضای اعزامی ضمن آشنایی باهم، درباره وظایف خود در عربستان توجیه شوند. در ابتدای جلسه رحمان شروع به معرفی افراد کرد. اول اسم فرد و بعد تخصص او را ذکر می‌کرد. ایشان آقای فلانی هستند و تخصصشان گرافیک است، ایشان آقای بهمانی هستند و در انتشارات تخصص دارند، ایشان... ، معرفی افراد به همین ترتیب ادامه یافت، تا این‌که نوبت به یکی از بچه‌ها رسید، اسم او را گفت، ولی هرچه فکر کرد که او چه تخصص مرتبط با این کار دارد، چیزی به خاطرش نرسید، بدون این‌که خود را از تک و تا بیندازد گفت ایشان فردی قوی هستند. جمع مثل بمب ترکید و همه زدند زیر خنده. در ادامه معرفی افراد، صفت قوی بودن به جای تخصص درباره چند نفر دیگر تکرار شد، یکی از آن چند نفر هم من بودم.

 

*********

 

نمي‌دانم در رحمان چه رمزي نهفته است. هرگاه به ياد او مي‌افتم، احساس شور و نشاط و اميد به من دست مي‌دهد. يادش نيز حركت مي‌آفريند. خاطرات تلخ و شيرين زيادي از او در ذهن دارم، ولي گويا حافظه، به عمد در مقابل يادآوري خاطرات تلخ مقاومت مي‌كند. در دوران حيات رحمان، كسي از او شكايت، نااميدي، انفعال، بريدن و خستگي به ياد ندارد. بعيد است كسي، ولو براي مدت كوتاهي، با او محشور بوده باشد، و از او انرژي مثبت نگرفته باشد، و تصويري از آن چهره گشاده، اميدوار، خندان و جذاب در ذهنش نقش نبسته باشد. گويي اين تأثيرات پس از هجرت او نيز استمرار پيدا كرده است. من دوستان بزرگ زيادي را از دست داده‌ام، و اكنون نيز هرگاه به ياد آن‌ها مي‌افتم احساس غم، حسرت و تنهايي مي‌كنم، ولي رحمان از جنس ديگري است، ياد رحمان نه با حسرت، كه با اميد همراه است. خاطرات، هميشه گذشته را، خوب يا بد، بازنمايي مي‌كنند، و انسان را به گذشته برده و براي مدتي، هرچند كوتاه، در آن‌جا حبس مي‌كنند. متحيرم كه در رحمان چه رازي نهفته است، كه خاطره‌اش ذهن و انديشه را به آينده معطوف مي‌كند، و به تلاش و حركت، و پرهيز از توقف و بطالت وا مي‌دارد.

رحمان از جنس ديگري است، او مردي از جنس نياز زمانه امروز ماست. كاش همه عصرها اين شانس را داشتند، كه يك رحمان داشته باشند.

                            

+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 10:28 |