به نام خدا
آن شب عالم حال و هواي ديگري داشت. ستارهها به سلام رمين پايين آمده بودند. فرشتگان بر آستانه حرا به انتظار ايستاده بودند تا فرمان سجده بر آدم را يكبار ديگر لبيك بگويند. در درون غار غوغايي برپا بود.
سروش آسماني ندا در داد: بخوان!
ميگويند حبيب گفت: چه بخوانم؟
پاسخ آمد: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد!
حبيب از ”چه“ خواندن پرسش كرده بود، محبوب به ”چگونه“ خواندن پاسخ گفت! نگفت چه بخوان، گفت چگونه بخوان!
- به نام پروردگاري كه انسان را از خون بسته آفريد!
و او همچنان به خود ميلرزيد. موجودي آفريده شده از قطرهاي پست و بدبو، كه به عنايت در مقام گفتگو با محبوب ايستاده است. احساس بندگي، ذلت، نيازمندي و ناتواني سراپاي وجودش را فرا گرفته بود.
- بخوان كه پروردگارت كريمترين است، پروردگاري كه به قلم تعليم داد و انسان را آنچه نميدانست، آموخت!
احساس آرامش كرد، كرم پروردگار او را تا اوج ملكوت بالا كشيد، قاب قوسين او ادني! شانه به شانه معبود!
- همانا انسان، چون خودكامگي كند و خويش را بينياز انگارد، قطعاً نافرماني ميكند!
و بعد سكوت!
هرچه انتظار كشيد پاسخ ”چه بخوانم“ نيامد، فكر كرد لابد كسي كه ادب چگونه خواندن را فرابگيرد، چه خواندن را خود درخواهد يافت! ديگر پرسش نكرد. ادب ”چگونه خواندن“ را فراگرفته بود، بندگي كردن و از خودكامگي دوري جستن! و ابزار ”چه خواندن“ را به دست آورده بود، علم و قلم!
از كوه سرازير شد، بنده و آزاد، و با قلمي در دست، تا آدميان را به خوبي امر كند و از زشتي پرهيز دهد، نيكوييها را بر آنها حلال و ناپاكيها را بر ايشان حرام گرداند، بارهاي سنگين را، كه دوشهاي آنان را ميآزرد، از شانههاي ايشان برگيرد، و زنجيرهاي قرون و اعصار را، كه بر دست و پاي آنها نهاده شده بود، بگشايد!
باشد كه روزي رسم خودكامگي از زمين برچيده شود، و هيچ بشر آفريده شده از خون بسته اي خود را شريفتر از ديگران نپندارد، سوداي فخرفروشي و قيموميت بر ديگران را در سر نپرورد، و بندگان خدا را ذوب در خود نخواهد!
و راه سپردن در مسير آزادي، عدالت و رستگاري رسم جاودان انسانها گردد.

