به نام خدا
زندگی چیزی جز یک بازی نیست، حتی برای تصمیمگیری در محیط بسیار جدی رقابتی نظریهای تحت عنوان نظریه بازیها صورتبندی شده است. برخی هم زندگی و تصمیمگیری در فضای غیرقطعی جهان ممكنات را به بازی دونفرهای تشبیه کردهاند که بازیکن اول آن کنشگر و بازیکن دوم آن سرنوشت است. به همین دلیل من هم نگارش این یلدائیهها را نه یک بازی، بلکه گزارشهايي پسینی از بازیهای تمام شده زندگی میدانم. هرچند چهبسا این گزارشها روایتهاي کاملاً صادقی از آن بازیها نباشد.
نمیدانم امتیاز ابتکار جالب یلدابازی به چه کسی تعلق دارد، اول دوست عزیزم کریم ارغندهپور موضوع را با من مطرح کرد، بعد هم که به وبلاگ او سر زدم دیدم در آنجا هم مرا به این بازی دعوت کرده است. دوست دیگرم حسین آقای نورانینژاد نیز هم شفاهی و هم در وبلاگش مرا به این بازی دعوت کرد. از اظهار لطف و حسننظر این دوستان نسبت به خودم سپاسگزارم. مدتها بود که میخواستم پاسخ لطفشان را بدهم، ولی گرفتاریهای کاری از یک طرف و تنبلی و بیحالی از طرف دیگر مانع این کار میشد. اگرچه از شب یلدا مدت زیادی سپری شده است، ولی من هم برای ادای احترام به آقا کریم و حسین آقا یلدائیه خود را مینگارم:
1- کلاس اول دبستان که بودم با دست چپ مینوشتم. معلم کلاس اول ما خانم شوقانگیز، که اگر زنده است خدا به او سلامتی بدهد و اگر فوت کرده است خدایش بیامرزد، اصرار داشت نوشتن را با دست راست انجام دهم و اجازه نمیداد با دست چپ بنویسم. این کار برای من بسیار سخت بود به همین دلیل تا چشم او را دور میدیدم مداد را به دست چپم میدادم. او هم وقتی متوجه این کار میشد، با یک خطکش چوبی بلند، که هميشه آن را برای تنبیه بچهها به دست میگرفت، محکم به پشت دست چپ من میکوبید و با فریاد بلند از من میخواست که مداد را به دست راستم بگيرم. بالاخره این تنبیهها نتیجه داد، در حال حاضر غیر از نوشتن و غذاخوردن که با زور کتک در آنها راست دست شدهام، بقیه کارهای خود را با دست چپ انجام میدهم.
2- مرحوم پدرم کارمند راهآهن بود و من شش سال دوره تحصیلات ابتدایی خود را در یکی از ایستگاههای راهآهن در آذربایجان شرقی گذراندم. پس از اتمام دوره دبستان به دلیل عدم وجود دبیرستان در آنجا، برای ادامه تحصیل به تهران آمدم و نزد یکی از عمههایم که به رحمت خدا رفته است، ساکن شدم. تابستانها که مدرسه تعطیل میشد به همان ایستگاه برمیگشتم و علاوه بر دیدار خانواده برای کمک به خرج خانه کارگری میکردم. بعضی از روزها برای رفتن به سرکار باید در ساعت 2 بعداز نیمهشب از خواب بیدار میشدم، و این کار برای من بسیار دشوار بود. پدرم علیرغم اینکه مردی بسیار جدی و مغرور بود، سعی میکرد با مهربانی و عطوفت بیدارم کند، ولی من بسیار عصبانی میشدم، نق میزدم و گاهی پرخاش میکردم. او همچنان صبور دست مرا با آرامی میگرفت و کمک میکرد تا لباسهایم را بپوشم. هنوز هم وقتی یاد آن رفتارها میافتم، از خودم خجالت میکشم و احساس شرم میکنم. دردناکتر اینکه در سالهای بعد او به خاطر سختیهایی که میگفت من در آن سالها کشیدهام، از من عذرخواهی میکرد.
3- دومین سال بود که به تهران آمده بودم و در کلاس دوم متوسطه دبیرستان عدل نازیآباد٬ كه اكنون به شهيد سيدفاطمي تغيير نام داده است٬ درس میخواندم. ساعت درس زیستشناسی بود و دانشآموزان به ترتیب یک بخش از كتاب را روخوانی میکردند. موضوع درس درباره گیاهان تکپایه بود. نوبت به من که رسید به ابتدای بخش مربوط به درخت فندق رسیده بودیم. من با صداي بلند شروع به خواندن کردم: ”فِنْدِق“! کلاس به یکباره منفجر شد و همه زدند زیر خنده. بعدها فهمیدم بچهها تازه آن روز، پس از بیش از یک سال همکلاس بودن با من به لهجه آذری من پی برده و متوجه ترک بودنم شدهبودند.
4- زمستان 1359 بود که به همراه دو تن از همدانشکدهایها تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. خبر این تصمیم دهان به دهان گشت و بسیاری از بچههای دانشکده از آن مطلع شدند. مقدمات کار خیلی طول کشید و ما همچنان قرار بود که به جبهه برویم. کار به جایی رسید که وقتی دوستان با ما برخورد میکردند با تعجب (جدی یا شوخی) میپرسیدند: ”شما هنوز نرفتید.“
بالاخره ما سه تن به همراه یک نفر دیگر در روز 7 تیرماه 1360به سمت غرب كشور حركت كرديم و در قرارگاه پشتيباني جهادسازندگی واقع در اسلامآبادغرب مستقر شدیم. پس از حدود یک ماه یکی از بچههای آموزشوپرورش منطقه 16 (نازیآباد) به نام داود مجیدی نیز به ما ملحق شد. چند روزی از آمدن او نگذشته بود که در مأموریتی در منطقه سرپلذهاب داود مجیدی شهید شد، و نفر چهارمی که همراه ما سه نفر آمده بود از ناحیه پا مجروح گردید. ما سه نفر آن شهید و این مجروح را به تهران آوردیم و دیگر به اسلامآباد باز نگشتیم. اين اولين تجربه اعزام به جبهه ما بود.
5- ساعت 5 صبح روز جمعه 26 بهمن ماه 1361 مادرم را بر ترک موتور سوار کردم و برای دعای ندبه به بهشتزهرا رفتیم. جلسه بسیار با حالی بود. موقع برگشتن به خانه مادرم با حسرت میگفت در چنین محافلی، از اینکه کسی را در بهشتزهرا ندارد، پیش خانوادههای شهدا احساس شرمساری میکند.
روز یکشنبه 28 بهمن 1361 خبر آوردند که جنازه برادرم در معراج شهداست. او روز شنبه 27 بهمن در فکه به خون نشسته بود.
خداوند حسرت و شرمساري مادرم را تاب نياورده بود. اكنون او هم در بهشتزهرا كسي را داشت.
يا علي٬ تا يلدائيه بعدي...

