به نام خدا
او هم به همراه خيل نيزهداران پيشاپيش سپاه عمرسعد عازم كوفه بود. نميدانست چگونه به اين نقطه رسيده است. نميدانست اين نيزه كه بر سر آن رأس يكي از اصحاب حسين قرار دارد٬ در دست او چه ميكند. نميخواست جلوداري كاروان زنان و كودكان اسيري را كه جسم رنجور و زخم خورده آنها پيدرپي توسط تازيانه ياران او نواخته ميشد٬ باور كند. خاطرات گذشته نه چندان دور در ذهن او زنده شده بود.
نوشتن نامه به حسين را به خاطر آورد. او هم مانند بسياري از لشكريان سپاه كوفه٬ كه اكنون سرمست از باده پيروزي عاشورا عازم وطن بودند٬ از حسين جهت عزيمت به عراق و پذيرش اميري آنان دعوت به عمل آورده بود. نوشته بود نخلستانهاي كوفه به بار نشستهاند و انتظار اورا ميكشند. نوشته بود جان بركف آماده است در ركاب او عليه ظالمين به مبارزه برخيزد٬ و تا زمانيكه جان به جانآفرين تقديم كند٬ يا شمشير خود را در قلب دشمنان او فرو بنشاند٬ دست از پيكار برندارد.
روز ورود مسلم به كوفه را به ياد آورد٬ كه پيام پذيرش دعوت توسط حسين را به ارمغان آورده بود. چه روز باشكوهي بود آن روز٬ همه با پيك ابيعبدالله بيعت كردند. كوفه فتح شده تصور ميشد و مردم سوداي گسترش نهضت و فتح شام را در سر ميپروراندند. با يادآوري آن خاطرات شيرين٬ كه كمتر از چهل روز از آن ميگذشت٬ حسرت عميقي در دلش نشست. احساس عجيبي داشت٬ نميتوانست آن روزها و اين روزها را باهم باور كند. هرچه تلاش كرد نتوانست ذهن خود را از يادآوري آن خاطرات منحرف كند. دوست داشت بتواند به خود بقبولاند كه آن روزها هرگز اتفاق نيفتاده است. آرزو كرد كه ايكاش آن روزها يكبار ديگر تكرار ميشد٬ تا او اين بار مسير ديگري را انتخاب كند. از سر حسرت آه سردي كشيد.
روزهاي خوش كوفه چندان دوام نياورد. آن شب مسلم كه به عادت هميشه براي نماز مغرب قامت بسته بود٬ و مردم نيز به او اقتدا كرده بودند٬ پس از پايان نماز كسي را پشت سر خود نيافت. آن شب سفير غريب حسين كوچههاي شهر را يكي پس از ديگري در جستجوي پناهگاهي پشت سر گذاشت٬ ولي در كوچهها هيچ صدايي جز صداي بسته شدن درب منازل نشنيد. طوعه٬ حُرّ جوانمرد كوفه نيز بيش از يك شب نتوانست او را پناه دهد.
عرق سردي سراپاي وجود مرد نيزهدار را فراگرفت. در طول اين مدت كوتاه چه بلايي بر سر او و كوفيان آمده بود. آنها حسين و خاندان او را از زمان حكومت پدرش علي به خوبي ميشناختند و سرسپرده عشق اين خانواده بودند. روز ورود عبيدالله بن زياد به كوفه را به ياد آورد. آن روز عبيدالله با لباس مبدل وارد شهر شده بود و مردم به گمان اينكه مرد تازهوارد حسين است٬ به پيشوازش رفته بودند، و او هم در ميان استقبال كنندگان حضور داشت.
ترفندهاي طاقتسوز پسر مرجانه را به خاطر آورد٬ كه چگونه با ايجاد توهم در راه بودن سپاه شام دل مردم را خالي كرد و آنها را دچار ترديد و دودلي نمود. نيرنگ عبيدالله بالاخره كارگر افتاد و رعب به وجود آمده پايههاي اراده مردم را به يكباره فروريخت. قبل از اينكه حاكم جديد وارد شهر شود٬ دلهاي مردم براي حسين ميتپيد و شمشيرهاي آنان براي ياري او در حال صيقل خوردن بود. پسر زياد توانسته بود بين دل و شمشير كوفيان فاصله بياندازد. دلها با ابيعبدالله باقي ماندند٬ اما شمشيرها عليه او به كار گرفته شدند. فاجعه عاشورا را شمشيرهايي آفريدند كه اختيار آنها در دست دل نبود. در كوفه عبيدالله هزينه حقجويي٬ تبعيت از دل و پايدار ماندن بر سر اعتقاد چنان بالا رفته بود كه عمل به عقيده كه نه٬ ابراز عقيده و حتي سكوت كردن و بيطرف ماندن خطر كشته شدن و به غارت رفتن هست و نيست را درپي داشت.
او هم مثل بسياري ديگر از عهده تحمل اين هزينه گزاف برنيامده بود. از ميان چنددههزار سپاهي كوفي فقط يك حُرّ بر سر پيمان خويش با دلش استوار ماند. بقيه مردم در مقابل نيرنگ پسرزياد و توهم در راه بودن سپاه شام و از ترس به غارت رفتن دنيايشان سپر حسينخواهي را بينداختند و به اردوگاه شام پيوستند. معركه عاشورا براي مردم كوفه جنگ شكم با دل بود.
در آن صحنه حيرتانگيز در يك طرف چنددههزار شمشير آخته قرار داشت٬ كه به فرمان رعب٬ قدرت٬ و البته جهل آرايش يافته بودند٬ و در جبهه مقابل چند ده انسان٬ كه چنددههزار دل از سپاه مقابل به گروگان گرفته بودند. آن هزاران شمشير در مقابل آن معدود مردان چه حقارت سنگيني احساس ميكردند. قساوتهاي باورنكردني آن روز زاده همين احساس حقارتها و عقدهها بود.
به خاطر آورد كه حسين به خاطر پايداري بر سر عقيده از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا هجرت كرده بود٬ و اكنون به همين دليل بر سر نيزه به سوي كوفه روان است. از اينكه در جنگ عقيده و دنيا در درون او٬ دنيا پيروز شده است٬ احساس شرمندگي كرد. كلافه شده بود٬ در درون به خود ميپيچيد. مگر حسين نميدانست همه مردم طاقت ياران او را ندارند٬ مگر او نميدانست حر شدن كار هر كس نيست. چرا بايد كشتي رستگاري ابيعبدالله فقط هفتاد و چند تن را نجات دهد؟ چرا بايد مردم كوفه را از سفينه نجات پياده كنند؟ مگر او امام همه مردم نيست؟ مگر او فرزند پيامبر رحمتللعالمين نيست؟ پيامبري كه به خاطر نجات مردم و رستگاري آنها چنان دل ميسوزاند و غصه ميخورد كه سلامت خودش به خطر ميافتاد؟
اي كاش چنان امنيتي براي بندگان خدا فراهم ميشد٬ كه همه ميتوانستند بدون ترس عقيده خود را ابراز كنند. چنان شرايطي فراهم ميشد كه همه ميتوانستند به اعتقادات خود پايبند باشند و از آن دفاع كنند.
اي كاش هزينه آزاد بودن آنقدر پايين ميآمد كه همه افراد متوسط هم ميتوانستند از عهده تحمل آن برآيند. مگر هدف بعثت رسول خاتم اين نبوده است كه بندها را از دست و پاي انسانهاي برده بگشايد٬ و بار سنگين فشار و تحميل عقيده را از دوش آنان برگيرد٬ تا اين بندگان خدا كه آزاد آفريده شدهاند٬ برده ديگري نباشند.
هرچه زمان ميگذشت حسرت و ندامت مرد عمق بيشتري مييافت٬ و احساس حقارت او در برابر عظمت شهيدان و اسيران بيشتر و بيشتر ميشد. با اينكه خيلي دلش ميخواست٬ ولي جرأت غبطه خوردن به حال شهيدان را هم نداشت. هرچه از ساعات هيجاني عاشورا فاصله ميگرفت٬ و فرصت بيشتري براي خلوت كردن با خود و نقد حال خويشتن مييافت٬ عمق جهنمي را كه در آن سقوط كرده بود بيشتر درك ميكرد. يأس و نفرت سراپاي وجودش را فراگرفته بود. هيچ نقطه اميدي در آينده نمييافت. لحظه به لحظه بر عمق نفرتش نسبت به يزيد و ابنزياد افزوده ميشد.
به دنبال گريزگاهي براي فرار از خويشتن٬ بهانهاي براي آرامش پيدا كردن٬ دليلي براي ادامه بودن ميگشت. يادآوري حديثنبوي “الناسعليدينملوكهم (توده مردم بهدين فرمانروايانشان هستند)” مانند آب سردي بود كه بر آتش درون او ريخته شد. حالا ميتوانست همه گناهان را به گردن حكومت بياندازد. فرآيند دروني توجيه رفتار خويش آغاز شده بود٬ هرچند آن 72 نفر٬ بهخصوص حُرّ٬ هنوز عذابش ميدادند٬ و خود او بهتر از همه به واقعيت خودفريبانه اين فرآيند دروني آگاه بود.
سپاه ديگر به دروازه شهر رسيده بود. با همه صحنهآراييها و تدارك استقبال باشكوه از سپاه فاتح٬ هيچكس احساس پيروزي نميكرد. ساعتي بيشتر نگذشته بود كه هلهله شادي استقبال كنندگان به فرياد مويه و عزا بدل گشت. چند روز بعد مجلس جشن پيروزي عبيدالله به شام مصيبت تبديل شد. چند هفته بعد مجلس باشكوه يزيد٬ كه در كاخ سبز شام به مناسبت پيروزي بر حسين تدارك ديده شده بود٬ بر سر او آوار شد. چند ماه بعد توابين٬ مختار٬ ...
طي چند سال بعد شورشهاي متعددي در كوفه به وقوع پيوست و سركوب شد٬ كه بزرگترين سركوب قتلعام گسترده كوفيان به دست حجاج بن يوسف ثقفي بود ... و همه اينها ناشي از عقيدههاي سركوب شده و تحقق نيافته ذيالحجه 60 و محرم 61 بود كه به صورت عقده درآمده بود٬ و پشتسرهم سرباز ميكرد.
در كوفه نسلي كه شاهد واقعه عاشوراي 61 بود هرگز طعم زندگي و آرامش را نچشيد.

