به نام خدا
-1-
كليم به سوي طور در حركت است تا در ميقاتي ديگر وجود خود را در زلال كلام معبود شستشو دهد. مردي درشت اندام كه لباسهاي خشني به تن دارد، به او نزديك ميشود و بدون هيچ مقدمهاي ميگويد:
“موسي! اگر براي گفتگو با خداي خود به كوه طور ميروي، از قول من به او بگو از تو اصلاً خوشم نميآيد و حاضر نيستم به هيچكدام از فرمانهاي تو عمل كنم. بندگي تو را هم نميكنم، تو هم هر كاري از دستت برميآيد بكن! ”
موسي برآشفته و غضبناك به مرد نهيب ميزند و او را از عذاب الهي ميترساند، و درباره تكرار اين سخنان كفرآميز به او هشدار ميدهد، و راه خويش درپيش ميگيرد.
مناجات موسي با پروردگارش تمام شده و پيامبر قصد بازگشت دارد. خداوند ميگويد: “رسول من! چرا پيغام بندهام را به من نرساندي! ” و بدون اينكه منتظر پاسخ موسي باشد ادامه ميدهد: “سلام مرا به او برسان و از قول من به او بگو بنده من! من با اين حرفها دست از خدايي خود برنميدارم، از رزاق بودن استعفا نميدهم، احسان و كرم در حق بندگان را رها نميكنم، پروردگاري را وانمينهم! من خدايي خود را ميكنم، تو هم هر كاري از دستت برميآيد بكن!”
مرد پاسخ خدا را كه ميشنود، صيحهاي كشيده بر زمين ميافتد.
-2-
سپاه محمد از ارتفاعات اطراف مكه به سمت شهر سرازير شدهاند. مردي كه چند سال قبل شبانه و به صورت مخفي از امالقري فرار كرده بود، اينك فاتحانه قدم به زادگاه خويش ميگذارد. مردم مكه، كه در راه آزار او از هيچ كوششي فروگذار نكردهاند، به درون خانههايشان پناه برده و در انتظار سرنوشت نامعلوم خود نشستهاند، محمد با آنان چه خواهد كرد؟
ياران پيامبر از شوق بازگشت به وطن خويش سر از پا نميشناسند، و سراپاي وجودشان در آتش انتقام ميسوزد. دوست دارند با كشتن كافران و مشركان خشم خود را فرونشانند، و دردهاي ساليان رنج و شكنجه را اندكي التيام بخشند. فرياد انتقام انتقام از لشگريان فاتح بلند است. خبر ميرسد فرزند عبدالله امروز را روز رحمت اعلام كرده و گفته است هركس در خانه خود بماند در امان است و كسي حق تعدي به او را ندارد. اين فرمان هم مكيان و هم سپاه پيروز را به حيرت انداخته است، هيچكس نميتواند اين رفتار را هضم كند.
از پيامبر درباره سران قريش و ابوسفيان ميپرسند، اطمينان دارند دستور عفو شامل حال اين افراد نميشود، و رسول خدا حتماً دستور اعمال شديدترين مجازاتها را درباره آنها صادر خواهد كرد. محمد ميگويد، ابوسفيان و خانواده او نيز درامان هستند، و خانه ابوسفيان را خانه امن اعلام ميكند، كه پناهبرندگان به اين خانه نيز در امان خواهند بود. مردم مكه از شدت شرمندگي و احساس حقارت توان سر بلند كردن را ندارند، و ياران پيامبر مبهوت و حيرتزده، اما سربلند به فرامين او گردن نهادهاند.
-3-
مدت زيادي از واقعه صفين نگذشته است. خوارج در خفا و علن عليه علي توطئه ميكنند. ياران اميرالمؤمنين بارها درباره تحركات براندازانه نهروانيان هشدار دادهاند، و از خليفه خواستهاند اين فتنه را در نطفه خفه كند. امير كه حتي حاضر نيست حقوق آنان را از بيتالمال قطع كند، ميگويد تا وقتي كه آنها دست به شمشير نبردهاند در امان هستند. مدت زيادي نگذشت كه خوارج قيام مسلحانه خود را آغاز كردند، و جنگ نهروان بر مسلمانان تحميل شد.
آن روز هم وقتي براي اداي نماز صبح وارد مسجد شد، افرادي را كه در مسجد خوابيده بودند يكييكي بيدار كرد، تا اينكه به بالاي سر عبدالرحمنبنملجم رسيد. او را به خوبي ميشناخت و ميدانست چه قصد شومي در سر دارد، ولي علي اهل قصاص قبل از جنايت نيست. او را هم بيدار كرد. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه از محراب آواز “فزت و رب الكعبه!” و از عرش فرياد “قتل عليالمرتضي!” بلند شد.
-4-
كاروان حسين به نزديكي كوفه رسيده است. حربنيزيدرياحي با هزار سرباز راه را بر كاروان ميبندد. حسين ميگويد من به دعوت مردم كوفه به سمت عراق روانه شدهام، و نامههاي كوفيان را به حر نشان ميدهد. حر اظهار بياطلاعي ميكند و مأموريت خود را مبني بر جلوگيري از حركت كاروان به سوي كوفه به اطلاع حسين ميرساند. ابوعبدالله ميگويد ما قصد جنگ نداريم، و اگر مردم كوفه از دعوت خود پشيمان شدهاند ما برميگرديم. حر منتظر رسيدن فرمان از كوفه است.
يزيد كه اكنون بر تمام قلمرو مسلمانان سيطره پيدا كرده و از همه بيعت گرفته است، و با گماشتن عبيدالله به حكومت كوفه موج حسينخواهي را در آنجا نيز فرونشانده است، به خوبي ميداند كه اين خانواده اگر مردم به آنها روي نياورند، دنبال حكومت نخواهند بود. او سيره حسين را قبلاً در علي و حسن ديده يا شنيده است، و يقين دارد حسين كسي نيست كه بخواهد خود را با زور و تهديد، زر و تطميع، يا تزوير و تحمير بر جامعه تحميل كند. با اين همه حاضر نيست حتي اين مخالف را نيز كه ياوران بالفعل او به كمتر از هفتاد مرد و كمتر از صد زن و كودك محدود ميشود، تحمل كند. خليفه از ابنزياد خواسته است تا از حسين نيز براي او بيعت بگيرد، و در صورت خودداري او از بيعت، او را به قتل رسانده و سرش را به شام بفرستد.
انتظار حر براي دريافت فرمان جديد از كوفه زياد به طول نيانجاميد. عصر روز عاشورا يزيد با از ميان برداشتن اين يك مخالف جدي اقتدار خود را كامل كرد. البته آرامش مقتدرانه اين حكومت چند ماه بيشتر دوام نياورد.
-5-
پايتخت سرزمين مسلمانان هرگز چنين شكوه و عظمتي را به خود نديده است. بغداد به عروس شهرهاي جهان تبديل شده، و شكوه آن قصههاي هزارويكشب را تداعي ميكند. بنيعباس پس از كشمكشهاي طولاني سيطره خود را بر سرتاسر قلمرو وسيع كشور تثبيت كرده، و هارونالرشيد مقتدرانه بر تخت خلافت تكيه زده است. او تحسين شدن توسط مردم و مورد مدح مداحان قرار گرفتن را بهشدت دوست دارد.
در شهر مدينه مردي زندگي ميكند كه مورد احترام شديد مردم است، و تمام اين شكوه و عظمت را به هيچ گرفته و خلافت را كمارزشتر از نم عطسه بز ميداند. پسر جعفربنمحمد به فرمان خليفه به بغداد منتقل ميگردد. هارون او را بسيار احترام كرده و در كنار خود مينشاند. دوست دارد از زبان پسرعموي خود كلمه تأييدآميزي بشنود.
هرچه زمان ميگذرد، اقبال مردم نسبت به موسيبنجعفر بيشتر شده و بر بيتوجهي او نسبت به دستگاه خلافت افزوده ميشود. هارون به شدت احساس حقارت ميكند. او نميتواند بيتوجهي يك پيرمرد را هم نسبت به شكوه و جلال دستگاه خود تحمل كند. تمام تمجيدهاي ديگران نميتواند اين يك حقارت را جبران نمايد.
هارون زنداني كردن فرزند جعفر را تنها راه نشان دادن اقتدار خويش مييابد، و موسي روانه زندان ميشود. اما زنداني شدن او نيز زخم هارون را التيام نميبخشد. هارون ياران امام را واسطه ميكند تا از او بخواهند براي آزادي خود از خليفه مقتدر تقاضاي عفو كند. شايد با اين تقاضا عقده دل هارون گشوده شود، اما اين روش نيز كارگر نميافتد. خليفه بالاخره دستور قتل زنداني را صادر ميكند، تا شايد عطش خويش را فرو نشاند.
اكنون ديگر عامل تحقير ازسر راه برداشته شده است، ولي از آرامش خبري نيست، عقدههاي هارون تمام شدني نيست و هر روز بيشتر ميشود.
+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
12:17 |