تبليغاتX
این روزها - عاشورا عبرت جاودانه تاريخ (1)

به نام خدا

 

... هنوز اميدوار بود حسين را به بيعت راضي كند٬ يا حداقل او را از آمدن به كوفه منصرف سازد. تصور مقاتله با پسر فاطمه هم در ذهنش نمي‌گنجيد. حسين را خوب مي‌شناخت٬ مي‌دانست جدش كيست٬ با پدر و مادرش آشنا بود٬ تعابير پيامبر را درباره او به خوبي به ياد مي‌آورد. زماني كه پدرش سعدبن‌ابي‌وقاص در راه اسلام شمشير مي‌زد او و حسين همبازي بودند. ولي آن روز؟ خودش هم نمي‌دانست چگونه به اين نقطه رسيده است.

 

رشته افكار عمر با رسيدن شمر گسسته شد. او نامه‌اي از عبيدالله‌بن‌زياد با خود داشت. متن نامه روشن‌تر از آن بود كه نياز به تفسير و تأويل داشته باشد٬ عمرسعد بايد انتخاب مي‌كرد: جنگ با حسين و حكومت ملك ري٬ يا واگذاري فرماندهي به شمر! راه سومي وجود نداشت.

 

در آغازين ساعات صبح عاشورا بود كه عمرسعد اولين تير را به سوي خيمه‌هاي حسين پرتاب كرد و فرياد برآورد: در نزد امير شهادت دهيد٬ اولين كسي كه تير به سمت حسين انداخت٬ من بودم.

 

توهم ملك ري كار خود را كرده بود. چند ساعت بيشتر از پرتاب اين تير نگذشته بود كه زنان و كودكان اهل‌بيت پيامبر٬ غارت‌زده و كتك‌خورده٬ در ميان خيمه‌هاي نيم‌سوخته به دنبال نشاني از مردان به خون نشسته خود مي‌گشتند.

 

و اين داستان هر روز ماست!

 

مصيبت عاشوراي 61 به عنوان بزرگترين تعزيه تاريخ٬ قرن‌هاست در روح و جان ما خانه كرده است. همه‌ساله در سوگ شهادت سيدالشهدا و اسارت زينب كبري خون مي‌گرييم و عمرسعد را لعنت مي‌كنيم٬ ولي از معركه هر روزه عاشوراي خود غافليم و اين غفلت با ما كه گنجينه‌اي مثل عاشورا و معارف عاشورايي داريم٬ چه‌ها كه نمي‌كند.

 

دنياي درون ما محل كشمكش دائمي كشش‌هاي حسيني و عمرسعدي است. نقش ما را در صحنه‌هاي مختلف زندگي كششي تعيين مي‌كند كه در اين كشمكش دروني پشت حريف را به خاك رسانده باشد.

 

در كربلاي 61 عمرسعد و حر هر دو از فرماندهان سپاه كوفه بودند٬ و هر دو در صحنه مشابهي وارد شدند. حر در كشمكش دروني خود پشت عمرسعد نفس را به خاك رساند و حر شد٬ ولي عمرسعد در تنازع دروني خويش حسين فطرت را به خون غلتاند٬ و عمرسعد شد.

 

موضع ما در عاشوراهاي مستمر تاريخ چيست؟ آيا “ملك‌ري”‌هاي مسير خود را مي‌شناسيم؟ آيا تاكنون خوف عمرسعد شدن در كربلاهاي مكرر زمين٬ ما را نگران كرده است؟

 

قلمرو بسياري از ملك‌ري‌ها در درون انسان‌هاست. غرور و كبري كه اجازه بازگشت از اشتباهات را نمي‌دهد٬ عجب و عنادي كه سخن حق را از حريف و رقيب كه نه٬ حتي از دوست نمي‌پذيرد٬ حقد و حسدي كه حكم مباح بودن آبروي رقيب را صادر مي‌كند٬ كينه و خشمي كه عدالت و انصاف را برنمي‌تابد٬ همه از وابستگي‌هايي هستند كه چرخه آن‌ها در درون انسان بسته مي‌شود٬ و جز خود انسان كسي نمي‌تواند به كنه آن‌ها واقف شود.

 

بسياري از وابستگي‌هاي انسان وجود خارجي و عيني ندارند. عمرسعد درون انسان بيشتر اوقات به دنبال توهم به دست آوردن حكومت ملك ري٬ يا كابوس از دست دادن آن فريفته مي‌شود٬ وگرنه اصل حكومت اين ملك چندان جذاب و شيرين نيست. آن‌هايي كه قدرتي دارند به خوبي مي‌دانند كه واقعيت مقام به شيريني و بزرگي تصور رسيدن به آن نيست٬ و اين رمز مطلق‌جويي و خداگونگي انسان است.

 

در رابطه با از دست دادن قدرت نيز مسأله همين است٬ صاحب‌منصبان را كابوس از دست دادن مقام به بر سر ني كردن رأس حسين درون وادار مي‌كند٬ و گرنه اصل جدا شدن از قدرت چندان دردناك و سخت نيست.

 

به هوش باشيم كه‌در صحنه‌هاي پيوسته عاشورا نقش انسان هر آن ممكن است عوض شود. سربلند بيرون آمدن از يك صحنه آزمايش توفيق بزرگي است٬ ولي بايد مواظب باشيم كه عمرسعد درون مترصد فرصت است٬ اگر حكومت ملك ري به ما پيشنهاد شود٬ معلوم نيست چه واكنشي نشان خواهيم داد. اگر هم در صحنه‌اي دچار خطا شديم٬ راه جبران اشتباه پافشاري بر خطاها نيست. اشتباهات انسان را در دايره بسته‌اي گرفتار مي‌كنند كه آدمي مادام كه در درون دايره مي‌چرخد٬ مرتباً در گرداب فرو مي‌رود٬ تا موقعي كه كاملاً غرق شود. راه فرار از اين گرداب مخوف شكستن دايره است٬ همان كاري كه حر در روز عاشورا كرد: توبه٬ اقرار به اشتباه٬ و جبران خطا!
+ نوشته شده توسط علی اصغر خدایاری در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:55 |